روش جديد اخلاق اسلامى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣١٢ - سوم - قصص اخلاقى
سگ داده و سفره خود را جمع كرد.
عبداللّه كه ناظر صحنه بود. پيش آمد و از او پرسيد كه جيره خوراك تو چه مقدار است گفت: همين سه قرص كه به سگ دادم و بايد امروز را گرسنه بمانم، پرسيد كه چرا سگ را بر خود مقدم داشتى، غلام گفت: ده ما سگ ندارد فهميدم اين سگ از جاى دورى آمده و سخت گرسنه است و براى من محروم كردن او بسيار گران و دشوار بود عبداللّه كه سخت تحت تأثير جوانمردى غلام رفته بود باغ و آن غلام را از مالك آن خريد غلام را آزاد نمود و باغ را به او بخشيد.
٤- به دختر جوانى كه براى خواستگارى او آمده بودند گفتم: شوهر نمىكنى؟ گفت: نه تا حركت اسلامى افغانستان به پيروزى نرسد شوهر نمىكنم او با فقرى كه داشت هيچگاه حتى به كنايه هم از آن يادى نكرد و چيزى از نگارنده نخواست ولى اصرار داشت تفنكچهاى به او بدهم كه بداخل رفته كمونيستها را ترور كند و بالأخره با دست خالى بداخل رفت و فعلًا در يكى از شهرهاى كشور اسلامى بخون آغشته ما مشغول فعاليت است.
٥- زن مؤمنهاى از بستگان نگارنده گفت: زيورات دخترم مفقود شد، گمان حاصل شد كه زن خدمتكار، آنها را بسرقت برده لذا به خانهاش رفتم و به آرامى دستم را در جيبش كردم گفتم شايد اشتباها زيورات دخترم را در جيبت نهاده باشى گفت نه، ولى زيورات در جيب او بود، آنها را به سرعت برداشتم مخفى كردم و گفتم: راست است چيزى در جيبت نيست، و برگشتم. به اين زن