روش جديد اخلاق اسلامى - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣١٣ - سوم - قصص اخلاقى
گفتم: چرا طلاها را به او نشان ندادى گفت: آخر او از ديدن آن خجالت مىكشيد و از من شرمنده مىشد و من نمىخواستم كه او پيش من خجالت بكشد.
٦- يكى از علماى مشهور قم (رض) را حكايت كنند كه كتابى در علم رجال نوشته بود و قصد طبع آنرا داشت كه جامع الرواة اردبيلى مرحوم را ديد گفت: اين كتاب از كتاب من بهتر است و بعوض كتاب خود آن كتاب را طبع نمود.
٧- جوان افغانى كه از طريق زاهدان و تفتان به جبهه جنگ مىرفت در تفتان به پدر و يا بعضى از اقارب نزديك برخورد كه نامزد او را از افغانستان آورده بودند كه عروسى كند به او گفتند برگرديم به منزل خود در مشهد كه عروسى تو صورت گيرد. گفت: نه من جبهه مىروم. اصرار كردند او پافشارى كرد دوباره پيشنهاد كردند براى يك هفته در زاهدان اقامت كن و با عروست خلوت كن و آنگهى ما زنت را به مشهد مىبريم خودت بسوى جبهه حركت كن گفت نه يك هفته هم دير است بالأخره آن جوان با همراهانش بسوى جبهه حركت كرد و دختر را به ايران بردند.
٨- يكى از جوانان مسلمان دو دست خود را در يكى از جبهات كشور فداى اسلام نمود روزى او را در يكى از نمايندگىهاى حركت اسلامى ديدم كه روحيه خوبى داشت بار دوم كه بديدن او رفتم زنى را نزد او ديدم كه با او صحبت مىكرد برگشتم و به يكى از مسولين گفتم: اين زن چه نسبتى با آن مجاهد زخمى دارد؟ گفت: هيچ! اين دختر از قضيه او خبر شده آمده و اصرار مىكند كه مرا به عقد خود در آور كه تا به خدمت كردن تو