مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤١٢ - نتایج
بیماری وسیله دوا. آنجا که کشف قانون طبیعت سبب میشود که طبیعت مهار شود و در اختیار انسان قرار گیرد، قوانین و روابط مکانیکی است و اما در مورد تغییرات دینامیکی و حرکات ذاتی و درونی اشیاء، حداکثر نقش علم و آگاهی انسان این است که انسان خود را با مسیر این قوانین تطبیق دهد و از این راه بهرهبرداری نماید.
انسان با کشف قوانین حاکم بر رشد گیاهان و تکامل جانوران و از آن جمله قوانین رشد جنین در رحم، به یک سلسله قوانین جبری و لایتخلّف دست مییابد که ناچار است به آنها گردن نهد و تسلیم شود.
مارکس میخواهد بگوید رشد اجتماعی انسان که تابعی از رشد و تکامل ابزار تولید است، یک نوع رشد دینامیکی و درونی و ذاتی و خود به خودی است که علم و آگاهی نمیتواند آن را عوض کند و شکل دلبخواه به آن بدهد. انسان جبراً باید به مراحل خاص تکامل اجتماعی که یک خط سیر معین است، نظیر خط سیری که جنین در رحم طی میکند، گردن نهد و اندیشه عوض شدن آن را، مثلًا اندیشه اینکه جامعه برخی مراحل وسط را طی نکرده به مرحله نهایی برسد و یا اندیشه اینکه از راه دیگر غیر از راههای مشخصی که تاریخ نشان داده به مرحله نهایی برسد، از سر بیرون کند.
مارکسیسم از این نظر که سیر تکاملی اجتماعی را سیری خود به خودی و ناآگاهانه و طبیعی و جبری میداند، مطلبی را مطرح کرده شبیه به مطلبی که سقراط در مورد ذهن بشر و زایندگی فطری او مطرح کرده بود. سقراط در تعلیمات خود از روش استفهامی استفاده میکرد و معتقد بود که اگر پرسشها مرحله به مرحله و منظم و با شناخت دقیق از عملکرد ذهن صورت گیرد، ذهن با حرکت قهری و فطری خود پیشاپیش پاسخ آن پرسش را میدهد و نیازمند به تعلیم از خارج نیست. سقراط «مامازاده» بود و میگفت من با اذهان همان عملی را انجام میدهم که مادرم در مورد زائوها انجام میداد. ماما بچه را نمیزایاند، طبیعت مادر است که به موقع خود بچه را میزایاند. در عین حال به وجود ماما نیاز هست، ماما مراقبت میکند که یک جریان غیرطبیعی پیش نیاید و سبب ناراحتی مادر یا کودک نشود.
از نظر مارکسیسم با اینکه کشف قوانین جامعهشناسی و فلسفه تاریخ تأثیری در تغییر جامعه ندارد، در عین حال به علم جامعهشناسی و فلسفه تاریخ باید ارج نهاد. سوسیالیسم علمی جز کشف همین قوانین نیست. کمترین اثرش دور ریختن