نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ٢٥٧
نامه ايست كه به دوستى نوشته ايم :
باسم الله خير الاسماء
وقتى اين شوريده را شور و نوايى بود و به زبانى كه داشت مى گفت : اى كه موابدين حسن و بها آفريده اى و چنين جمال و جلال داده اى مرا به سوى خود بدار .
اى كه همه از تو پديد آمدند و به فرمان تو دركارند و در راه خود استوارند اين آفريده ات را در كار و راهش هشيارى و استوارى ده .
اى كه خورشيد را چراغ ايوان اين جهان و ماه را شمع شبستان آن گردانيدى ديدگانم را به نور جمالت فروغ ده و دلم را از تاريكى نادانى برهان .
اى كه قنديل هاى ستارگان را در سقف اين گنبد مينا چنين آراستى قنديل قلبم را آويخته به محبت ذات پاكت بدار .
اى كه چشم و گوش و دل و زبانم داده اى نعمت ديدار خود عطايم فرما .
اى آفريدگارم دستم را بگير تا تنها تو را ببينم و سخن تو را بشنوم و دل به تو بازم و زبان را به ياد تو گويا سازم .
اى آفريدگارم خواهم بگويم نمى دانم چه بگويم و خواهم بجويم نمى دانم چه بجويم اينقدر دانم كه بايد گوياى تو و جوياى تو بود .
اى آفريدگارم طبيب براى دردمندان است اگر تو دردم را دوا نكنى و اميدم را روا نكنى به كجا روم .
آفريدگارم چگونه آفريننده از آفريده غافل است و از وى دور مرا در حضور بدار و بيداريم ده . اگر آفريننده را خواب در ربايد نگهدار آفريده كيست . دانم كه تو را