نامه ها و برنامه ها - حسن زاده آملي، حسن - الصفحة ١٦٥ - غزل آفتاب عشق
هزار نقد به بازار كائنات آرند *** يكى به سكه صاحب عيار ما نرسد
اين بيت و ابيات قبل از آن در مدح خواجه عالم رسول خاتم صلى الله عليه و آله است و صاحب عيار لقب خواجه قوام الدين است كه يكى از ممدوحين خواجه حافظ و از امراى عصر او بود . در تاريخ حبيب السير گويد : چون شاه شجاع پدر را گرفته افسر دولت و اقبال بر سر نهاد و خواجه قوام الدين صاحب عيار برزيلوچه وزارت نشست .
و همچنين سعدى گويد :
آن سيل كه دوش تا كمر بود *** امشب بگذشت خواهد از دوش
كه دوش دوم به دو معنى مى تواند باشد : يكى روشن كه شانه است , و ديگر دوش چون دوش مصراع نخست .
و ديگرى گفته است :
پيوسته كسى خوش نبود در عالم *** جز ابروى يار من كه پيوسته خوش است
كه پيوسته در مصراع ثانى به دو معنى است .
كمال الدين اصفهانى گويد :
گوش تو شنيده ام كه دردى دارد *** درد دل من مگر به گوش تو رسيد
به گوش تو رسيد در مصراع دوم دو معنى دارد . و از اينگونه شواهد در نظم و نثر بسيار است .
عارف در سير استكمالى خود كم كم بجايى مى رسد كه همه پرده پندار از پيش چشم توحيد او بركنار مى رود و در اين مقام در اثبات ماسوى دليل مى خواهد نه در اثبات واجب چه اينكه دولت اسماء كبراى هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن در انسان العين معرفتش بمنصه ظهور مى رسد و سلطان عزت علم در مى كشد كه جهان سر به
| جيب عدم فرو مى برد : كه فرج تا كه ديده بگشاده است | چشم او بر جهان نيفتاده |