قرآن و آخرين پيامبر - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٤٠ - ٢- زن بدكار در حضور مسيح (ع)
گفت: اگر اين مرد پيغمبر بود متوجه ميشد كه اين زن چهكاره است، لااقل جلوگيرى از اين كار ميكرد!
مسيح به فراست دريافت و با ذكر مثالى پاسخ او را گفت، دو بدهكار را فرض كرد كه بدهى يكى بيشتر، و بدهى ديگرى كمتر بوده، و طلبكار هر دو را بخشيده، مسلماً بدهكارى كه بدهى او سنگينتر بود بايد بيشتر ممنون گردد و ابراز محبت كند، بنابراين زن مزبور چون گناهان زيادترى از صاحبخانه داشت و گناهان او بخشيده شد بايد بيشتر كرنش و تواضع كند». اين بود خلاصه داستان.
ولى اكنون كمى به تجزيه و تحليل داستان بپردازيم:
اولا- عيسى در آن موقع جوان بود و تقريباً در حدود ٣٠ سال داشت آن زن بدكار هم قاعدتاً جوان و زيبا بوده، زيرا «زن بدكار شهر» كه به خاطر علاقهمندان زيادش همه او را مىشناختند قاعدتاً زنى زشت و از كار افتاده نمىتواند باشد.
چگونه مىتوان باور كرد كه پيامبر راستين خداوند كه براى تهذيب اخلاق آمده، اجازه دهد چنين زن بدنامى آنقدر با پاهاى او «ور» برود، با اشك چشم بشويد، با موهاى ظريف طلائيش خشك كند، با دستهاى لطيفش روغنمالى نمايد، و با لبهاى داغش مرتباً او را ببوسد، آيا اين باوركردنى است؟ آخر توبهكردن هم راه دارد، اين راه توبه كردن نيست، آيا تاكنون كسى در برابر يك كشيش عادى چنين توبهاى كرده تا چه رسد به يك پيامبر بزرگ؟!
در هر صورت آثار ساختگى بودن از جبين اين داستان زننده كاملًا هويدا است.
ثانياً- مگر چشم يك انسان چقدر اشك دارد كه به گفته انجيل