قرآن و آخرين پيامبر - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٤٤ - نمونه سوم (سرچشمه اختلاف زبانها)
كه خدا را به آنها نشان دهد تا آنها با چشم خود او را ببينند، و تأكيد كردند كه «ما هرگز به تو ايمان نمىآوريم تا خدا را آشكارا ببينيم» او ناچار، و به فرمان خدا، جمعى از سران قوم را برگزيد و با خود به «طور» برد تا عملًا به آنها نشان دهد اين امر ممكن نيست، سپس آنچه در اين جريان واقع شد چنين شرح ميدهد:
وَ لَمَّا جاءَ مُوسى لِميقاتِنا وَ كَلَّمَهُ رَبُّهُ قالَ رَبِّ أَرِني أَنْظُرْ إِلَيْكَ قالَ لَنْ تَراني وَ لكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكانَهُ فَسَوْفَ تَراني فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَر مُوسى صَعِقًا فَلَمَّا أَفاقَ قالَ سُبْحانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَ أَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنينَ (اعراف- ١٣٩)
هنگامى كه موسى به وعدهگاه آمد و پروردگار با او سخن گفت عرضه داشت:
خداوندا (بنا بخواسته قوم) خويش رات به من نشان ده تا تو را ببينم! خداوند فرمود: هرگز مرا نخواهى ديد ولى به اين كوه نظر بيفكن اگر (در برابر يكى از مخلوقات ساده ما) توانست در جاى خود بماند ما را خواهى ديد، سپس هنگامى كه خداوند جلوهاى بر كوه فرستاد (و صاعقهاى بر فراز آن درخشيد) كوه را در هم كوبيد و خرد كرد و موسى مدهوش بر روى زمين افتاد، هنگامى كه بهوش آمد عرضه داشت: خداوندا منزهى تو (از اينكه با چشم ديده نشوى) من به سوى تو بازميگردم و توبه ميكنم و من نخستين گروندگانم».
نكته جالب در اين آيه اين است كه علاوه بر نفى امكان رؤيت خداوند بطور مطلق و بطور ابد (به مقتضاى كلمه «لن» كه براى نفى ابد است) عجز و ناتوانى انسان را از مشاهده بسيارى از موجودات جهان هستى تثبيت ميكند، و از ميان آنها مسئله صاعقه را پيش كشيده است. [١]
[١]. مراد از «تجلّى خداوند» كه در اين آيه آمده ظهور يكى از آفريدههاى او يعنى صاعقه است به قرينه آيه ٥٥ سوره بقره آنجا كه ميفرمايد «وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْكُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ»