قرآن و آخرين پيامبر - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٢ - ٤- داستان عجيب تقلّب در نبوت
و واقع شد بعد از تمام كردن دعاى خير اسحاق يعقوب را، در حين بيرون رفتن يعقوب از حضور پدرش اسحاق كه برادرش عيسو از صيد باز آمد، و او هم طعامى ترتيب نموده به جهت پدرش آورد، و به پدرش گفت كه پدرم برخيزد و از صيد پسر خود بخورد تا آنكه جانت به من بركت دهد. و پدرش اسحاق وى را گفت كه تو كيستى و او در جواب گفت كه من پسر اولزادهات عيسو هستم. پس اسحق به لرزش بسيار شديدى لرزيده گفت كيست و از كجاست. آنكه صيد را صيد نموده و به من آورده و پيش از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم كه متبارك هم او خواهد بود.
و هنگامى كه عيسو سخنان پدر خود را شنيد به فرياد عظيم، و به زيادتى تلخى فرياد كرده، به پدرش گفت كه به من هم بركت بده اى پدرم. و او گفت كه برادرت از راه حيله بازى آمده بركت تو را گرفته است» ... [١] و در فصل بعد چنين ميخوانيم:
و «پس اسحاق يعقوب را طلب نمود، و او را دعاى خير نمود، و هم او را وصيت نموده گفت كه زنى از دختران كنعتى نگيرى ... و خداى قادر مطلق تو را بركت داده، تو را بارور و بسيار گرداند تا صاحب جماعت امتها باشى. و بركت ابراهيم به تو و به ذرّيهات به همراهت بدهد تا آنكه ارض مسافرت را كه خدا به ابراهيم داده بود و ارث شوى.» [٢] خلاصه داستان
به اسحاق دو پسر داشت بزرگتر به نام «عيسو» و كوچكتر به نام «يعقوب»
[١]. سفر تكوين- فصل ٢٧ جملههاى ١ تا ٣٥
[٢]. سفر تكوين فصل ٢٨ جملههاى ١ تا ٤