قرآن و آخرين پيامبر - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٣ - ٤- داستان عجيب تقلّب در نبوت
در اواخر عمر به هنگامى كه نابينا شده بود تصميم گرفت پسر بزرگتر را وصى و جانشين خود كند، و به او بركت دهد (از قرائن استفاده ميشود كه منظور از اين بركت همان مقام نبوت و معنويت رسالت و راهبرى خلق بوده است.) ولى يعقوب حيلهاى بكار زد و لباس برادر بزرگتر را به فرمان مادرش كه به او علاقه داشت و مايل بود او جانشين اسحاق گردد، دربر كرد و قطعه پوست گوسفندى به دستها و به گردن خود بست، زيرا بدن برادرش پشمالود بود و ممكن بود راز او نزد پدرش فاش گردد (انسانى تا اين اندازه پشمالود كه بدنش مثل گوسفند باشد در نوع خود راستى عجيب است).
و بالاخره با دروغ و تردستى و حيله و نيرنگ خود را به جاى برادر بزرگتر جازد، و پدر پير هم با اينكه صداى او را شناخت تنها با لمس دست پشمالود او قناعت نمود و در حق او دعا كرد و به او بركت داد و او را وصى و جانشين خود و سرپرست خاندان خود ساخت.
برادر بزرگتر هنگاميكه از ماجرا آگاه شد گريه تلخى سرداد، اما كار از كار گذشته، و هنگاميكه از پدر تقاضا كرد به او هم بركت دهد، پاسخ شنيد كه بركت ديگرى باقى نمانده و آنچه بود برادرش يعقوب برده است و قابل تجديد نظر نيست!!»
عجب اينست كه خداى اسحاق نيز عمل او را تأييد نمود و مقام نبوت را به مردى حيلهگر و دروغگو و مزور داد، و به گفته تورات او را بارور و بسيار گردانيد و صاحب جماعت و امتها و وارث ملك و افتخارات «ابراهيم» پيغمبر بزرگ خود ساخت، و نه تنها خاندان اسحاق بلكه ساير مردم نيز موظّف به پيروى از او و كرنش در برابر وى شدند.