قرآن و آخرين پيامبر - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣٠ - ٤- داستان عجيب تقلّب در نبوت
ديگر گفت كه اينك حاضرم. و گفت كه اينك پير شدم و به روز وفات خود عارف نيستم. پس حال اسلحه خود يعنى تركش و كمان خود را بگير و به صحرا رفته از براى من شكارى صيد كن. و براى من چنانكه ميل دارم طعامى ترتيب داده به من بياور تا آنكه بخورم و جانم پيش از وفاتم ترا بركت دهد.
و «ربقاه» [١] آنچه كه اسحاق به پسرش عيسو گفت شنيد، پس عيسو به صحرا رفت تا آنكه شكار صيد كرده (به پدرش) بياورد. و ربقاه به پسر خود يعقوب متكلم شده، گفت اينك پدر تو را شنيدم كه با برادرت عيسو به دين مضمون گفت كه از برايم صيدى آورده طعامى ترتيب نما تا بخورم و پيش از وفاتم تو را در حضور خداوند دعاى خير نمايم. پس اى پسر من فرمانم را اطاعت نما به نوعى كه تو را مىفرمايم.
حال به گله برو و از برايم دو بزغاله خوبى از آن بياور تا از آنها براى پدرت به نحوى كه ميل دارد طعامى ترتيب نمايم. و تو از براى پدرت ببر تا آنكه بخورد و پيش از وفاتش تو را بركت دهد. و يعقوب به مادرش ربقاه گفت كه اينك برادرم عيسو مرد مودارى است و من مرد ساده هستم. احتمال دارد كه پدرم مرا مس نمايد و من در نظرش مثل فريبنده باشم و بر خود به جاى بركت لعنت بياورم! ...
و ربقاه لباس مرغوب پسر بزرگش عيسو را به خانه نزدش بود گرفت و به پسر كوچكش يعقوب پوشانيد و پوستهاى آن بزغاله را بر دستها و به سطح گردن او بست و طعام و نانى كه ترتيب داده بود به دست پسر خود
[١]. «ربقاه» مادر يعقوب و عيسو، و همسر اسحاق بود و با اينكه هر دو فرزندش بودند علاقه خاصى به يعقوبداشت.