قرآن و آخرين پيامبر - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٣١ - ٤- داستان عجيب تقلّب در نبوت
يعقوب داد. و او به نزد پدر خود رفته گفت اى پدرم! و او در جواب گفت كه اينك حاضرم اى پسرم تو كيستى؟. و يعقوب در جواب به پدر خود گفت كه من اولزاده تو عيسو هستم بطوريكه مرا امر فرمودى كردم، تمنّااينكه برخاسته بنشينى و از صيد من بخورى تا آنكه جانت مرا دعاى خير نمايد.
و اسحاق به پسر خود گفت كه اى پسرم از كجاست كه به اين زودى يافتى و او گفت از اينكه خداى تو در برابرم راست آورد. و اسحاق به يعقوب گفت كه به تحقيق اى پسرم نزديك بيا تا آنكه تو را مس نمايم كه آيا پسرم عيسو هستى يا نه. پس يعقوب به پدر خود اسحاق نزديك آمد و او را مس نموده گفت كه آواز آواز يعقوب است اما دستها دست عيسو است. و او را تشخيص نداد زيرا كه دستهايش مثل دستهاى برادرش عيسو مودار بود!، پس او را بركت داد و گفت آيا خود پسرم عيسو هستى و او گفت كه هستم، و باز گفت كه به من نزديك بياور، تا از صيد پسرم بخورم و جانم تو را بركت دهد و به نزد او آورد كه خورد و هم شراب را به او آورد كه آشاميد! و پدرش اسحاق به او گفت اى پسرم نزد من آمده مرا ببوس. و به اسحاق نزديك آمد او را بوسيد و (اسحاق) لباس او را بوئيد و او را بركت داده گفت ببين كه رايحه پسرم مثل رايحه زراعتى است كه خداوند آن را بركت داده است.
پس خدا تو را از شبنم آسمان، و از فربهى زمين، و فراوانى گندم، و شيره انگور، عطا نمايد، و قومها تو را بندگى نمايند و امتها تو را تعظيم نمايند، و مولاى برادرانت باش و پسران مادرت تو را كرنش نمايند لعنت كنندهات ملعون و دعاى
خير كنندهات متبارك باشد.