ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٥٤ - ١ - داستان يوسف در قرآن
ببريم و گفته: اگر نبريم به ما طعام نخواهد داد، پدر از دادن بنيامين خوددارى مىكند، در همين بين خرجينها را باز مىكنند تا طعام را جابجا كنند، مىبينند كه عزيز مصر متاعشان را هم برگردانيده، مجددا نزد پدر رفته جريان را به اطلاعش مىرسانند، و در فرستادن بنيامين اصرار مىورزند، او هم امتناع مىكند، تا آنكه در آخر بعد از گرفتن عهد و پيمانهايى خدايى كه در بازگرداندن و محافظت او دريغ نورزند رضايت مىدهد، و در عهد خود اين نكته را هم اضافه مىكنند كه اگر گرفتارى پيش آمد كه برگرداندن او مقدور نبود معذور باشند.
آن گاه براى بار دوم مجهز شده بسوى مصر سفر مىكنند در حالى كه بنيامين را نيز همراه دارند، وقتى بر يوسف وارد مىشوند يوسف برادر مادرى خود را به اتاق خلوت برده خود را معرفى مىكند و مىگويد: من برادر تو يوسفم، ناراحت نباش، نخواستهام تو را حبس كنم، بلكه نقشهاى دارم (كه تو بايد مرا در پياده كردن آن كمك كنى) و آن اينست كه مىخواهم تو را نزد خود نگهدارم پس مبادا از آنچه مىبينى ناراحت بشوى.
و چون بار ايشان را مىبندد، جام سلطنتى را در خرجين بنيامين مىگذارد، آن گاه جارزنى جار مىزند كه: اى كاروانيان! شما دزديد، فرزندان يعقوب برمىگردند و به نزد ايشان مىآيند، كه مگر چه گم كردهايد؟ گفتند: جام سلطنتى را، هر كه از شما آن را بياورد يك بار شتر جايزه مىدهيم، و من خود ضامن پرداخت آنم، گفتند: به خدا شما كه خود فهميديد كه ما بدين سرزمين نيامدهايم تا فساد برانگيزيم، و ما دزد نبودهايم، گفتند: حال اگر در بار شما پيدا شد كيفرش چيست؟ خودتان بگوييد، گفتند: (در مذهب ما) كيفر دزد، خود دزد است، كه برده و مملوك صاحب مال مىشود، ما سارق را اينطور كيفر مىكنيم.
پس شروع كردند به بازجويى و جستجو، نخست خرجينهاى ساير برادران را وارسى كردند، در آنها نيافتند، آن گاه آخر سر از خرجين بنيامين درآورده، دستور بازداشتش را دادند.
هر چه برادران نزد عزيز آمده و در آزاد ساختن او التماس كردند مؤثر نيفتاد، حتى حاضر شدند يكى از ايشان را بجاى او بگيرد و بر پدر پير او ترحم كند، مفيد نيفتاد، ناگزير مايوس شده نزد پدر آمدند، البته غير از بزرگتر ايشان كه او در مصر ماند و به سايرين گفت: مگر نمىدانيد كه پدرتان از شما پيمان گرفته، مگر سابقه ظلمى كه به يوسفش كرديد از يادتان رفته؟ من كه از اينجا تكان نمىخورم تا پدرم اجازه دهد، و يا خداوند كه احكم الحاكمين است برايم راه چارهاى معين نمايد، لذا او در مصر ماند و ساير برادران نزد پدر بازگشته جريان را برايش گفتند.
يعقوب (ع) وقتى اين جريان را شنيد، گفت: نه، نفس شما باز شما را به اشتباه انداخته و گول زده است، صبرى جميل پيش مىگيرم، باشد كه خدا همه آنان را به من