ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٣٤٤ - بحث روايتى(رواياتى پيرامون ملاقات برادران با يوسف
بوده نه مادر حقيقى او، مطلبى است كه در عدهاى از روايات آمده، ولى از ظاهر كتاب و بعضى از روايات برمىآيد كه او مادر حقيقى يوسف بوده، و يوسف و بنيامين هر دو از يك مادر بودهاند، البته ظهور اين روايات آن قدر هم قوى نيست كه بتواند آن روايات ديگر را دفع كند.
و در مجمع البيان از امام صادق (ع) روايت كرده كه در تفسير آيه(وَ لَمَّا فَصَلَتِ الْعِيرُ قالَ أَبُوهُمْ إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ) فرموده: يعقوب بوى يوسف را همان دم شنيد كه كاروان از مصر بيرون شد، و فاصله كاروان تا فلسطين كه محل سكونت يعقوب بود، ده شب راه بود[١].
مؤلف: در برخى از روايات كه از طرق عامه و خاصه نقل شده چنين آمده كه پيراهنى كه يوسف نزد يعقوب (ع) فرستاد، پيراهنى بود كه از بهشت نازل شده بود، پيراهنى بود كه جبرئيل براى ابراهيم در آن موقع كه مىخواستند در آتش بيفكنند آورد و با پوشيدن آن، آتش برايش خنك و بىآزار شد، ابراهيم آن را به اسحاق و اسحاق به يعقوب سپرد، يعقوب نيز آن را بصورت تميمه (بازوبند) درآورده و وقتى يوسف به دنيا آمد به گردن او انداخت و آن هم چنان در گردن يوسف بود تا آنكه در چنين روزى آن را از تميمه بيرون آورد تا نزد پدر بفرستد بوى بهشت از آن منتشر شد، و همين بوى بهشت بود كه به مشام يعقوب رسيد. و اينگونه اخبار مطالبى دارد كه ما نمىتوانيم آنها را تصحيح كنيم، علاوه بر اين، سند معتبرى هم ندارند.
نظير اين روايات، روايات ديگرى از شيعه و سنى است كه در آنها آمده: يعقوب نامهاى به عزيز مصر نوشت با اين تصور كه او مردى از آل فرعون است، و از وى درخواست كرد بنيامين را كه دستگير كرده آزاد كند، و در آن نامه نوشت او فرزند اسحاق ذبيح اللَّه است كه خداوند به جدش ابراهيم دستور داده بود او را قربانى كند، و سپس در حين انجام ذبح، خداوند عوض عظيمى بجاى او فرستاد، و ما در جلد دهم اين كتاب گفتيم كه: ذبيح، اسماعيل بوده نه اسحاق.
و در تفسير عياشى از نشيط بن ناصح بجلى روايت كرده كه گفت خدمت حضرت صادق عرض كردم: آيا برادران يوسف پيامبر بودند؟ فرمود: پيامبر كه نبودند هيچ، حتى از نيكان هم نبودند از مردم با تقوى هم نبودند، چگونه با تقوى بودهاند و حال آنكه به پدر خود گفتند:
(إِنَّكَ لَفِي ضَلالِكَ الْقَدِيمِ)؟![٢]
[١] مجمع البيان، ج ٥، ص ٢٦٢، ط تهران.
[٢] تفسير عياشى، ج ٢، ص ١٩٥ ح ٧٧.