ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٢١٢ - ١ - رابطه قانون، اخلاق كريمه و توحيد و بيان اينكه قانون بدون اخلاق و اخلاق بدون توحيد نمىتوانند منشا اثرى باشند
قوانين و سنن اجتماعى هر قدر هم عادلانه تنظيم شده باشد و هر قدر قوانين جزائيش سختتر تعيين شده باشد، مع ذلك آن طور كه بايد در مجتمع اجراء نمىشود و جلو خلاف را نگرفته را تخلف را نمىبندد، مگر آنكه در افراد آن مجتمع فضائل اخلاقى حكومت كند و مردم به ملكات فاضله انسانى از قبيل ملكه پيروى حق و احترام انسانيت و عدالت و كرامت و حياء و اشاعه رحمت و امثال آن پاى بند باشند.
آرى، خواننده عزيز نبايد از ديدن وضعى كه كشورهاى متمدن دنيا از قوه و شوكت و نظم (به ظاهر عادلانه) به خود گرفتهاند غره گشته و مرغوب شود، چون قوانين اين كشورها بر اساس و پايههاى اخلاقى وضع نشده و ضامن اجراء ندارد. مردم اين كشورها فكرشان فكر اجتماعى است، افرادشان جز نفع ملت و خير آن و جز دفع ضرر از ملتشان چيز ديگرى را محترم نمىشمارند، و ملتهايشان جز برده كردن ساير ملتها و دوشيدن آنها و استعمار سرزمينهايشان و مباح كردن جان و مال و ناموسشان هدف ديگرى ندارند. ثمره اين پيشرفت و ترقيشان اين شد كه آن ظلمهايى را كه جباران در گذشته بر افراد وارد مىكردند امروزه به اجتماعات منتقل گرديده و در حقيقت امروز اجتماعى بر اجتماعى ديگر ظلم و ستم روا مىدارد يعنى امروزه ملت جاى فرد را گرفته است، پس مىتوان گفت كه الفاظ، معانى خود را از دست دادهاند و هر لفظى معناى ضد خود را به خود گرفته، اگر از حريت و شرافت و عدالت و فضيلت سخنى به ميان مىآيد مقصود واقعى از آن پيشرفت دنائت و پستى و ظلم و رذالت است.
و كوتاه سخن، سنن و قوانين اجتماع هيچ وقت از گزند تخلف و بطلان ايمن نمىشود مگر اينكه بر اساس فضائل اخلاقى و شرافت انسانيت تاسيس شده، و پشتوانهاش دلهاى مردم بوده باشد.
و اين فضائل اخلاقى هم به تنهايى در تامين سعادت اجتماع و سوق انسان به سوى صلاح عمل كافى نيست، مگر وقتى كه بر اساس توحيد باشد، يعنى مردم ايمان داشته باشند به اينكه عالم- كه انسان جزئى از آن است- آفريدگار و معبودى دارد يكتا، و ازلى و سرمدى، كه هيچ چيز از علم و احاطه او بيرون نيست و قدرتش مقهور هيچ قدرتى نمىشود. خدايى كه همه اشياء را بر كاملترين نظام آفريده، بدون اينكه به يكى از آنها احتياجى داشته باشد، و به زودى خلايق را به سوى خود بازگردانيده به حسابشان مىرسد، نيكوكار را به علت نيكوكاريش پاداش و بدكار را به بدى عملش كيفر مىدهد، و آن را مخلد در نعمت و اين را مخلد در عذاب مىكند.
و اين خود روشن است كه وقتى اخلاق بر چنين عقيدهاى اتكاء داشته باشد براى آدميان جز مراقبت رضاى خدا همتى باقى نمىماند، در آن صورت تمامى هم آدمى اين مىشود