ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٦٧ - توحيد خالص يوسف
محتاج به اذن خداست، و هر اثر جميلى كه براى هر سببى از اسباب باشد در حقيقت فعل خداى سبحان است، او همسر عزيز را در اينكه از وى به بهترين وجهى پذيرايى كرده مستقل نمىداند، پس عزيز و همسرش به عنوان رب كه متولى امور وى شده باشند نيستند، بلكه خداى سبحان است كه اين دو را وادار ساخته تا او را گرامى بدارند، پس خداى سبحان او را گرامى داشته، و اوست كه متولى امور است، و او در شدايد بايد به خدا پناهنده گردد.
سوم اينكه اگر در آنچه همسر عزيز بدان دعوتش ميكند پناه به خدا مىبرد براى اين است كه اين عمل ظلم است و ظالمان رستگار نمىشوند، و به سوى سعادت خويش هدايت نگشته در برابر پروردگارشان ايمن نمىگردند هم چنان كه قرآن از جد يوسف، حضرت ابراهيم حكايت كرده كه گفت:(الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إِيمانَهُمْ بِظُلْمٍ أُولئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ)[١].
چهارم اينكه او مربوب يعنى مملوك و در تحت تربيت رب خويش، خداى سبحان است، و خود مالك چيزى از نفع و ضرر خويش نيست مگر آنچه را كه خدا براى او خواسته باشد، و يا خدا دوست داشته باشد كه او انجامش دهد، و به همين جهت در پاسخ پيشنهاد او با لفظ صريح خواسته او را رد نكرد، و با گفتن(مَعاذَ اللَّهِ) بطور كنايه جواب داد. نگفت: من چنين كارى نمىكنم، و يا چنين گناهى مرتكب نمىشوم، و يا به خدا پناه مىبرم از شر تو و يا امثال آن، چون اگر چنين مىگفت براى خود حول و قوهاى اثبات كرده بود كه خود بوى شرك و جهالت را دارد، تنها در جمله(إِنَّهُ رَبِّي أَحْسَنَ مَثْوايَ) از خود يادى كرد، و اين عيب نداشت، زيرا در مقام اثبات مربوبيت خود و تاكيد ذلت و حاجت خود بود.
و عينا به همين علت به جاى اكرام كلمه احسان را به كار برد، با اينكه عزيز گفته بود:(أَكْرِمِي مَثْواهُ) او گفت: انه احسن مثواى چون در اكرام، معناى احترام و شخصيت و عظمت نهفته است.
و كوتاه سخن، هر چند واقعه يوسف و همسر عزيز يك اتفاق خارجى بوده كه ميان آن دو واقع شده، ولى در حقيقت كشمكشى است كه ميان حب و هيمان الهى و ميان عشق و دلدادگى حيوانى اتفاق افتاده، و اين دو نوع عشق بر سر يوسف با هم مشاجره كردهاند، هر يك از اين دو طرف سعى مىكرده يوسف را به سوى خود بكشاند و چون كلمة اللَّه عليا و فوق
[١] كسانى كه ايمان آورده و ايمان خويش را به ستم نياميختهاند، ايمنى خاص آنهاست، و خود هدايت شدگانند. سوره انعام، آيه ٨٢.