سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٥٠
هم مسلک خودش است آشنا میشود ، عاشق و شیفته او میگردد ، شاید تا اندازهای میخواهد این فکرها را فراموش کند . وقتی که میرود با او مساله ازدواج را در میان میگذارد ، او میگوید من حاضرم ولی مهر من خیلی سنگین است . این هم از بس که شیفته اوست میگوید هر چه بگوئی حاضرم . میگوید سه هزار درهم . میگوید مانعی ندارد . یک برده . مانعی ندارد . یک کنیز . مانعی ندارد چهارم : کشتن علی بن ابی طالب . اول که خیال میکرد در مسیر دیگری غیر از مسیر کشتن علی ( ع ) قرار گرفته است ، تکان خورد ، گفت ما میخواهیم ازدواج کنیم که خودش زندگی کنیم ، کشتن علی که مجالی برای ازدواج و زندگی ما نمیگذارد . گفت : " مطلب همین است . اگر میخواهی به وصال من برسی باید علی را بکشی . زنده ماندی که میرسی ، نماندی هم به که هیچ " . مدتها در شش و پنج این فکر بود . خودش شعرهایی دارد که دو شعر آن چنین است :
| ثلاثة آلاف و عهبد وقینة |
| و قتل علی بالحسام المسمم |
| و لا مهر اعلی من علی و ان علا |
| و لا فتک الا دون فتک ابن ملجم |