سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٧
که آن زمان بیشتر شتر بود ، و به قدری متشخص و وسائلش زیاد بود که گاهی دستگاه خلافت ، او را برای حمل و نقل بارها میخواست . روزی هارون برای یک سفری که میخواست به مکه برود ، لوازم حمل و نقل او را خواست . قرار دادی با او بست برای کرایه لوازم . ولی صفوان ، شیعه و از اصحاب امام کاظم است . روزی آمد خدمت امام و اظهار کرد - یا قبلا به امام عرض کرده بودند - که من چنین کاری کردهام . حضرت فرمود : چرا شترهایت را به این مرد ظالم ستمگر کرایه دادی ؟ گفت : من که به او کرایه دادم ، برای سفر معصیت نبود . چون سفر ، سفر حج و سفر طاعت بود کرایه دادم والا کرایه نمیدادم . فرمود : پولهایت را گرفتهای یا نه ؟ - یا لااقل - پس کرایههایت مانده یا نه ؟ بله ، مانده . فرمود : به دل خودت یک مراجعهای بکن ، الان که شترهایت را به او کرایه دادهای ، آیا ته دلت علاقمند است که لااقل هارون اینقدر در دنیا زنده بماند که برگردد و پس کرایه تو را بدهد ؟ گفت : بله . فرمود : تو همین مقدار راضی به بقاء ظالم هستی و همین ، گناه است . صفوان بیرون آمد . او سوابق زیادی با هارون داشت . یک وقت خبردار شدند که صفوان تمام این کاروان را یکجا فروخته است . اصلا دست از این کارش برداشت . بعد که فروخت رفت [ نزد طرف قرار داد ] و گفت : ما این قرار داد را فسخ میکنیم چون من دیگر بعد از این نمیخواهم این کار را بکنم ، و خواست یک عذرهایی بیاورد . خبر به هارون دادند ، گفت : حاضرش کنید . او را حاضر کردند . گفت : قضیه از چه قرار است ؟ گفت من پیر شدهام ، دیگر این کار از من ساخته نیست ، فکر کردم اگر کار هم میخوا هم بکنم ، کار دیگری باشد . هارون خبردار شد . گفت :