سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٦
بنده است یا آزاد ؟ گفتم البته که آزاد است . بعد هم گفت : بله ، آزاد است ، اگر بنده میبود که این سر و صداها بیرون نمیآمد . گفت : آن مرد چه نشانههایی داشت ؟ علائم و نشانهها را که گفت ، فهمید که موسی بن جعفر است . گفت : کجا رفت ؟ از این طرف رفت پایش لخت بود ، به خود فرصت نداد که برود کفشهایش را بپوشد ، برای اینکه ممکن است آقا را پیدا نکند . پای برهنه بیرون دوید . ( همین حمله در او انقلاب ایجاد کرد ) دوید ، خودش را انداخت به دامن امام و عرض کرد : شما چه گفتید ؟ امام فرمود : من این را گفتم . فهمید که مقصود چیست . گفت : آقا ! من از همین ساعت میخواهم بنده خدا باشم ، و واقعا هم راست گفت . از آن ساعت دیگر بنده خدا شد . این خبرها را به هارون میدادند . این بود که احساس خطر میکرد ، میگفت : اینها فقط باید نباشند " وجودک ذنب " اصلا بودن تو از نظر من گناه است . امام میفرمود : من چکار کردهام ؟ کدام قیام را بپا کردم ؟ کدام اقدام را کردم ؟ جوابی نداشتند ، ولی به زبان بی زبانی میگفتند : " وجودک ذنب " اصلا بودنت گناه است . آنها هم در عین حال از روشن کردن شیعیانشان و محارم و افراد دیگر هیچگاه کوتاهی نمیکردند ، قضیه را به آنها میگفتند و میفهماندند ، و آنها میفهمیدند که قضیه از چه قرار است .
صفوان جمال و هارون
داستان صفوان جمال را شنیدهاید . صفوان مردی بود که - به اصطلاح امروز - یک بنگاه کرایه وسائل حمل و نقل داشت