سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٦٢
بعد از عثمان و در زمان معاویه ، مردم میآیند با حضرت بیعت میکنند . آنجا دیگر امیرالمؤمنین با متمردین یعنی ناکثین و قاسطین و مارقین ، اصحاب جمل و اصحاب صفین و اصحاب نهروان میجنگد و جنگ خونین راه میاندازد . همچنین بعد از جنگ صفین ، در قضیه طغیان خوارج و نیرنگ عمر و عاص و معاویه که قرآنها را سر نیزه کردند و گفتند بیائیم قرآن را میان خودمان داور قرار بدهیم ، و عدهای گفتند راست میگوید ، و در سپاه امیرالمؤمنین انشعاب پدید آمد و دیگر جایی برای امیرالمؤمنین باقی نماند ، با اینکه مایل نبود تسلیم شد ، و بالاخره حکمیت را پذیرفت . این هم خودش کاری نظیر صلح بود ، یعنی گفت حکمها بروند مطابق قرآن و مطابق دستور اسلام حکومت بکنند ، منتهی عمر و عاص قضیه را به شکلی در آورد که حتی برای خود معاویه هم دیگر ارزش نداشت ، یعنی قضیه را به شکل حقه بازی تمام کرد ، ابوموسی را فریب داد اما فریبش به شکلی نبود که نتیجهاش این باشد که علی خلع بشود و معاویه بماند بلکه به شکلی بود که همه فهمیدند که اساسا اینها با همدیگر توافق نکردهاند و یکی از ایندو سر دیگری کلاه گذاشته است ، چون یکی میگوید من هر دو نفر را خلع کردم ، و دیگری میگوید در یکی راست گفت و در دیگری دروغ گفت ، آن یکی را من قبول ندارم ، و هنوز از منبر پایین نیامده خودشان با همدیگر جنگشان در گرفت و فحش و فضاحت که تو چرا کلاه سر من گذاشتی ؟ و معلوم شد که قضیه پوچ است . به هر حال ، قضیه حکمیت هم همین طور است . چرا علی ولو اینکه خوارج هم بر او فشار آوردند ، حاضر به حکمیت شد و جنگ را ادامه نداد ؟ حداکثر این بود که کشته میشد ، همین طور که