سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١٩
خدا برای تن تو تعیین کرده است به غیر خودت بدهی ، و اما اگر از آن تو
نیست باز هم حق نداری بدهی . چیزی را که از آن تو نیست تو چرا به کسی
بدهی ؟ ! معنایش این است که اگر خلافت از آن تو نیست تو باید مثل
معاویه پسر یزید اعلام کنی که من ذی حق نیستم ، و قهرا پدران خودت را
تخطئه کنی همانطور که او تخطئه کرد و گفت : پدران من به ناحق این جامه
را به تن کردند و من هم در این چند وقت به ناحق این جامه را به تن کردم
، بنابراین من میروم ، نه اینکه بگویی من خلافت را تفویض و واگذار میکنم
. وقتی که مأمون این جمله را شنید فورا به اصطلاح وجهه سخن را تغییر داد و
گفت : شما مجبور هستید .
سپس مأمون تهدید کرد و در تهدید خود استدلال را با تهدید مخلوط نمود [١] . جمله ای گفت که در آن ، هم استدلال بود و هم تهدید ، و آن این بود
که گفت : " جدت علی بن ابی طالب در شورا شرکت کرد ( در شورای شش
نفری ) و عمر که خلیفه وقت بود تهدید کرد ، گفت : در ظرف سه روز باید
اهل شورا تصمیم بگیرند و اگر تصمیم نگرفتند یا بعضی از آنها از تصمیم
اکثریت تمرد کردند ابوطلحه انصاری مأمور است که گردنشان را بزند " .
خواست بگوید الان تو در آن وضع هستی که جدت علی در آن وضع بود ، من هم
در آن وضعی هستم که عمر بود . تو از جدت پیروی کن و در این کار
[١] مأمون واقعا مرد دانشمند و مطلعی بوده ، از حدیث آگاه بود ، از تاریخ آگاه بود ، از منطق آگاه بود ، از ادبیات آگاه بود ، از فلسفه آگاه بود و شاید اندکی از طب و نجوم آگاه بود ، اصلا جزء علما بود و شاید در طبقه سلاطین و خلفا در جهان نظیر نداشته باشد .