سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٨٢
فهمیدم که این نامه را باید خیلی محرمانه به او بدهم . یک شب رفتم در
خانهاش ، دربان آمد ، گفتم به او بگو که شخصی از طرف موسی بن جعفر آمده
است و نامهای برای تو دارد . دیدم خودش آمد وسلام و علیک کرد و گفت :
چه میگویید ؟ گفتم من از طرف امام موسی بن جعفر آمدهام و نامهای دارم .
نامه را از من گرفت ، شناخت ، نامه را بوسید ، بعد صورت مرا بوسید ،
چشمهای مرا بوسید ، مرا فورا بر در منزل ، مثل یک بچه در جلوی من نشست
، گفت تو خدمت امام بودی ؟ ! گفتم : بله . تو با همین چشمهایت جمال
امام را زیارت کردی ؟ ! گفتم بله . گرفتاریت چیست ؟ گفتم یکچنین
مالیات سنگینی برای من بستهاند که اگر بپردازم از زندگی ساقط میشوم .
دستور داد همان شبانه دفاتر را آوردند و اصلاح کردند ، و چون آقا نوشته
بود " هر کس که یک مؤمنی را مسرور کند ، چنین و چنان " گفت اجازه
میدهید من خدمت دیگری هم به شما بکنم ؟ گفتم بله . گفت من میخواهم هر
چه دارائی دارم ، امشب با تو نصف کنم ، آنچه پول نقد دارم با تو نصف
میکنم ، آنچه هم که جنس است قیمت میکنم ، نصفش را از من بپذیر . گفت
با این وضع آمدم بیرون و بعد در یک سفری وقتی رفتم جریان را به امام
عرض کردم ، امام تبسمی کرد و خوشحال شد .
هارون از چه میترسید ؟ از جاذبه حقیقت میترسید " « کونوا دعاش للناس
بغیر السنتکم » " [١] تبلیغ که همهاش زبان نیست ، تبلیغ زبان اثرش
بسیار کم است ، تبلیغ ، تبلیغ عمل است . آنکسی که با موسی بن جعفر یا
با آباء کرامش و یا با اولاد طاهرینش روبرو
[١] اصول کافی ، باب صدق و باب ورع .