سیری در سیره ائمه اطهار - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٠٥
هستم ، ولی از آن ساعتی که بدانم دیگر ذرهای به حال شما نمیتوانم مفید باشم ، مرخص شوم . با این شرط حاضر شد ، امام هم قبول کرد . آمد و تا روز عاشوراو تا آن لحظات آخر بود ، بعد آمد نزد امام و گفت من طبق شرطی که کردم الان دیگر میتوانم بروم چون حس میکنم که دیگر وجود من برای شما هیچ فایدهای ندارد . فرمود میخواهی بروی برو . یک اسب بسیار دونده عالی یی داشت ، سوار این اسب شد و چند شلاق محکم به آن زد که اسب را به اصطلاح اجیر وآماده کرده باشد . اطراف محاصره بود . نقطهای را در نظر گرفت . یکمرتبه به قلب لشکر دشمن زد ولی نه به قصد محاربه ، به قصد اینکه لشکر را بشکافد و فرار کند . زد و خارج شد . عدهای تعقیبش کردند . نزدیک بود گرفتار شود . اتفاقا در میان تعقیب کنندگان شخصی بود که از آشنایان او بود ، گفت کاری به او نداشته باشید ، او که نمیخواهد بجنگد ، میخواهد فرار کند . رهایش کردند ، رفت . ولی غیر از این ، هیچکس ضعف نشان نداد ، اما اصحاب امام حسن ضعف و رسوایی نشان دادند . [ اگر حضرت صلح نمیکرد ] یک کشته شدنی بود برای امام حسن مقرون به رسوایی از طرف اصحاب خودش . پس اینها با همدیگر تفاوت دارد . غرض این است که امیرالمؤمنین باز هم تصمیم به جنگ داشت و امام حسن هم در ابتدا تصمیم به جنگ داشت ولی اموری که از مردم کوفه ظهور و بروز کرد مانع شد که امام به جنگ ادامه دهد . حتی امام لشکرش را به همان مقدار کمی هم که آمدند بیرون ازشهر زد ، گفت بروید در نخلیه کوفه ، خودش هم خطبه خواند ، مردم را دعوت کرد ، و وقتی هم که خطبه خواند یک نفر جواب مثبت نداد