دنيا و آخرت از نگاه قرآن و حديث - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣٧
١١٩١.الكامل فى التاريخ ـ به نقل از عنتره ـ : در خُوَرنَق [١] بر على عليه السلام در آمدم. فصل زمستان بود و ايشان مخمل كهنه اى به تن داشت و مى لرزيد. گفتم: اى امير مؤمنان! خداوند براى تو و خانواده ات در اين بيت المال سهمى قرار داده و تو با خودت چنين مى كنى؟! فرمود: «به خدا سوگند كه من از آن ، چيزى بر نمى دارم [كه از سهم شما كاسته شود]. اين مخمل را هم از مدينه با خود آورده ام». [٢]
١١٩٢.تاريخ دمشق ـ به نقل از مُدرِك ، ابو زياد ـ : ـ كه زياد و لذيذ بود ـدر باغ ابن عبّاس بوديم كه دو فرزند عبّاس و حسن و حسين عليهماالسلام آمدند و دور باغ گشتى زدند و نگاهى كردند . سپس كنار جويى رفتند و نشستند. حسن عليه السلام به من فرمود : «اى مُدرِك! غذايى دارى؟» . گفتم: نان پخته ايم. فرمود : «بياور». من نانى و كمىِ نمك نيم كوفته و دو مشت سبزى برايش آوردم. ايشان خورد و آن گاه فرمود : «اى مُدرك! چه قدر خوش مزه بود» . سپس غذاى خود او را آوردند. فرمود: «اى مُدرك! غلامان باغ را صدا بزن» و غذا را به آنها داد و غلامان خوردند و خود ايشان ، چيزى نخورد. گفتم: خودتان نمى خوريد؟ فرمود: «آن غذا [ ى تو ] را از اين ، بيشتر دوست دارم».
[١] خُوَرنَق، جايى است در اطراف كوفه (معجم البلدان: ج ٢ ص ٤٠١) .[٢] ظاهراً اين برداشت راوى است ، وگرنه طبق احاديث فراوانى ، امام على عليه السلام به دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله هيچ گاه احساس سرما و گرما نمى كرد (ر . ك : دانش نامه امير المؤمنين عليه السلام : بخش دوم / فصل سيزدهم / خدايا! گرما و سرما را از او دور كن) .