مجموعه مقالات فارسي کنگره بين المللي ثقة الاسلام کليني - مجموعه مؤلفان - الصفحة ٤٤
آن ، يكى از وكلا ، لباس ها و وجوهاتى آورد و آنها را به من سپرد . به او گفتم : اين چيست؟ پاسخ داد : اين است آنچه ديده اى . سپس ديگرى متاع مشابهى آورد و سومى به همين ترتيب ، تا منزل پر شد . پس از آن ، احمد بن اسحاق ، تمام متاعى كه داشت ، نزد من آورد . از اين رو ، حيرت زده شدم ؛ ولى بعد از آن ، پيامى از امام عليه السلام دريافتم كه فرمان داده بود ، كالاها را به سامرّا ببرم . چون بدان جا رسيدم ، پيغامى دريافت كردم كه مرا فرمان مى داد ، كالاها را نزد او ببرم . كالاها را براى حمل ، در زنبيل هايى نهادم . به راهروى خانه كه رسيدم ، غلام سياهى را ايستاده ديدم . از من پرسيد : تو حسن بن نضرى؟ گفتم : بله . او پاسخ داد : وارد شو . وارد خانه شدم . و از آن جا داخل ساختمانى شدم . در آن جا زنبيل ها را خالى كردم . پرده اى بود كه مرا به ساختمان ديگرى هدايت مى كرد . شخصى از پشت سر ، مرا صدا زد : اى حسن بن نضر! سلام خدا و رحمت او بر تو باد ، ترديد مكن ؛ زيرا اگر شك كنى ، شيطان را خوش حال خواهى كرد . سپس ، دو پوشاك براى من فرستاد و گفت : آنها را بردار ؛ زيرا به آن دو نياز پيدا خواهى كرد . پوشاك ها را برداشتم و بيرون رفتم» . سعد اشعرى مى گويد : حسن بن نضر ، عزيمت كرد و در ماه رمضان درگذشت و دو پوشاك مذكور ، به جاى كفن او مورد استفاده قرار گرفت . [١] در خبرى ديگر چنين آمده است : ابوالحسن بن كثير نوبختى و ام كلثوم (دختر سفير دوم) نقل مى كنند : اموالى براى مقام سفارت ، از قم و اطراف آن آوردند . هنگامى كه اموال ، داخل بغداد شد و به ابوجعفر تقديم گرديد ، ابوجعفر به آورنده آن اموال گفت : «مقدارى از مال ، نزد تو باقى مانده ، كجاست آن؟» . آورنده اموال گفت : «چيزى نزد من ، باقى نمانده است» . ابوجعفر گفت : «بله ، نزد تو چيزى از اموال باقى مانده است!» . او رفت و مدّتى تفكّر و انديشه كرد . سپس به سوى ابوجعفر بازگشت
[١] الكافى ، ج ١ ، ص ٥١٧ ـ ٥١٨ .[٢] الغيبة ، ص ١٧٨ ـ ١٧٩ .[٣] همان ، ص ٢٢٢ ـ ٢٢٣ .[٤] الغيبة ، ص ٢١٥ .[٥] همان جا .[٦] همان ، ص ١٧٤ ـ ١٧٦ .[٧] الكافى ، ج ١ ، ص ٥١٧ .[٨] تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم ، ص ١٤٩ .[٩] دلائل الإمامة ، ص ٢٧٢ ؛ نيز ر.ك : ص ٢٧٥ ـ ٢٧٧ .[١٠] الغيبة ، ص ٢٥٨ .[١١] همان ، ص ٢١١ .[١٢] همان ، ص ٢١٣ .[١٣] همان جا .[١٤] ر.ك : همان ، ص ٢٢٩ ـ ٢٣٠ .[١٥] كمال الدين ، ج ٢ ، ص ٤٤٠ ، ح ٨ .[١٦] همان ، ح ٩ .[١٧] همان ، ح ١٠ .[١٨] همان ، ح ١٤ ؛ الغيبة ، ص ٢١٥ .[١٩] رجال النجاشى ، ص ٢١٩ ، ش ٥٧٣ ؛ الفهرست ، ص ١٢٨ ، ش ٤٤١ ؛ خلاصة الأقوال ، ص ١٠٦ ، ش ٢٠ .[٢٠] كمال الدين ، ص ٤٩٨ ، ح ٢٠ ، و ص ٥٠٣ ، ح ٣٣ ، و ٣٤ و ص ٥٠٤ ، ح ٣٥ ؛ الغيبة ، ص ١٩٥ ـ ٢٢٥ ، ح ٢٢ ؛ تاريخ سياسى ، ص ١٩٢ .[٢١] الغيبة ، ص ٢٢٥ .[٢٢] كمال الدين ، ج ٢ ، ص ٥٠٣ ، ح ٣٣ .[٢٣] روضات الجنّات ، ج ٤ ، ص ٢٧٣ ، ش ٣٩٧ .[٢٤] ر.ك : همان جا .[٢٥] همان ، ص ٢٧٥ ؛ كمال الدين ، ج ٢ ، ص ٥٠٢ ، ح ٣١ .[٢٦] معجم رجال الحديث، ج١٢، ص٣٩٨ .[٢٧] الغيبة ، ص ٢٤٩ .[٢٨] كمال الدين ، ج ٢ ، ص ٥٠٣ ، ح ٣٢ ؛ الغيبة ، ص ٢٤٣ .