دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٩٩
ارزان شده است ! سپس ، از پذيرفتن آن ، خوددارى كرد . {-٣-}
بيعت گرفتن براى يزيد در شام و كُشتن امام حسن عليه السلام براى آن
وقتى هيئت هاى نمايندگى استان ها ـ كه به دستور معاويه به دمشق آمده بودند ـ ، در دربار معاويه گِرد آمدند ـ و احنف بن قيس در ميانشان بود ـ ، معاويه ضحّاك بن قيس فهرى را فرا خواند و به او گفت: چون بر منبر نشستم و موعظه و سخنم را به پايان بردم ، تو از من براى سخنرانى اجازه بگير . وقتى به تو اجازه دادم ، خداى متعال را سپاس بگزار و نام يزيد را به ميان آور و در باره اش آنچه از تمجيد ، وظيفه خود مى بينى ، بگو . آن گاه از من تقاضا كن كه او را جانشين خويش سازم ؛ زيرا نظرم و تصميمم ، بر اين تعلّق گرفته است و از خدا مسئلت دارم كه در اين مورد و ديگر موارد ، خير پيش آورد . سپس عبد الرحمان بن عثمان ثقفى و عبد اللّه بن مَسعده فزارى و ثور بن مَعَن سُلَمى و عبد اللّه بن عصام اشعرى را احضار كرد و به آنها دستور داد كه وقتى ضحّاك سخنش را تمام كرد ، به نطق بر خيزند و سخنش را تصديق و تأييد كرده ، از وى بخواهند تا براى يزيد ، بيعت بگيرد . [٢] معاويه سخن گفت و پس از وى ، آن عدّه ، همان طور كه دلش مى خواست ، او را دعوت كردند كه براى يزيد ، بيعت بگيرد . معاويه پرسيد: احنف كجاست ؟ احنف پاسخ داد . پرسيد: تو نمى خواهى سخن بگويى؟ احنف بر خاست ، خدا را سپاس گفت و ستايش نمود و گفت: مردم ، بدترين دوره هاى زمان را گذرانده و به روزگار خوبى در آمده اند و يزيد ، پسر امير مؤمنان ،
[١] علّامه امينى در پاورقى نوشته است : آيا كسى نبود كه از مغيره بپرسد : پيامبر صلى الله عليه و آله نيز اين دو دستگى و اختلاف و ريختن خون هاى حرام به خاطر منصوب نشدن خليفه را مى دانست . پس چرا امّت را به حال خود رها كرد و ـ به باور او و سياستمداران طرفدار انتخابات ـ جانشينى انتخاب نكرد ؟ (الغدير : ج ١ ص ٢٢٩ ، پانوشت) .[٢] بغدادى ، صاحب خزانه الأدب ، اين شعر را چنين آورده است : مانند مرا گواه راز و اسرار بگير و در برابر دشمنانم و اين قوم ، خشمت را آشكار كن (خزانة الأدب : ج ١ ص ٣٢) .[٣] تاريخ الطبرى : ج ٥ ص ٣٠٢ ، الكامل فى التاريخ : ج ٢ ص ٥٠٩ ، تاريخ دمشق : ج ٣٨ ص ٢١٢ .[٤] الإمامة و السياسة : ج ١ ص ١٨٨ .[٥] بقره : آيه ٢٨٥ .[٦] الإمامة و السياسة : ج ١ ص ١٩١ .[٧] مقاتل الطالبيّين : ص ٨٠ .