دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٩٥
٩٥٩.تاريخ اليعقوبى : نامه يزيد ، شبانه به دست وليد رسيد . وليد به دنبال حسين عليه السلام و عبد اللّه بن زبير فرستاد و آنان را از جريان ، مطّلع كرد. آن دو گفتند : ما فردا با مردم مى آييم. مروان به وليد گفت: به خدا سوگند ، اگر اين دو ، اينك بيرون روند ، ديگر آنان را نخواهى ديد . آنان را مجبور ساز تا بيعت كنند ، وگرنه آنان را گردن بزن. وليد گفت: به خدا سوگند ، قطع رحم نمى كنم. آن گاه آن دو از نزد وليد ، خارج شدند و هر دو ، شبانه از مدينه بيرون رفتند. حسين عليه السلام به سمت مكّه حركت كرد.
٩٦٠.المناقب ، ابن شهرآشوب : وقتى حسين عليه السلام بر وليد بن عُتبه وارد شد و نامه را خواند ، فرمود: «من با يزيد بيعت نمى كنم». مروان گفت: با امير مؤمنان ، بيعت كن. حسين عليه السلام فرمود: «واى بر تو ! بر مؤمنان ، دروغ بستى . چه كسى او را امير آنان كرد؟» . مروان به پا خاست و شمشير كشيد و رو به وليد گفت: دستور بده پيش از آن كه از خانه بيرون رود، گردنش را بزنند و خونش بر عهده من ! گفتگوها بالا گرفت . در اين هنگام ، نوزده تن از خاندان حسين عليه السلام در حالى كه خنجر به دست داشتند ، داخل خانه شدند و حسين عليه السلام با آنان از خانه بيرون رفت.
٩٦١.تاريخ الطبرى ـ به نقل از ابو مخنف ـ: حسين عليه السلام بر وليد وارد شد و با امير خواندن او ، بر او سلام كرد و مروان نزد او نشسته بود. حسين عليه السلام گويى بى خبر از مرگ معاويه ، فرمود: «رفت و آمد و ارتباط ، بهتر از جدايى است. [١] خداوند ، ميانتان را اصلاح فرمايد!» . آن دو چيزى نگفتند . حسين عليه السلام نشست. وليد ، نامه را خواند و خبر مرگ معاويه را به وى داد و او را به بيعت فرا خواند. حسين عليه السلام فرمود: « «انا للّه و انا اليه راجعون» ... . در باره درخواست بيعت، [بايد بگويم كه] كسى همچون من ، پنهانى بيعت نمى كند و گمان نمى كنم تو نيز به اين مقدار ، اكتفا كنى ؛ بلكه مى خواهى آشكار و در حضور مردم ، بيعت كنم». وليد گفت: بله. حسين عليه السلام فرمود: «پس هر گاه نزد مردم رفتى و آنان را به بيعت فرا خواندى ، ما را نيز فرا بخوان تا بيعت به يكباره صورت گيرد» . وليد كه آرامش طلب بود ، گفت: پس به اذن خدا برويد تا همراه مردم ، نزد ما آييد. مروان گفت: به خدا سوگند ، اگر اينك از تو جدا شود و بيعت نكند ، هرگز به او دست نمى يابى ، مگر آن كه كشته ها بين شما بسيار شوند . او را حبس كن تا از نزد تو خارج نگردد ، مگر آن كه بيعت كند يا گردنش را بزنى. حسين عليه السلام برخاست و فرمود : «اى پسر زن كبودْچشم ! تو مرا مى كشى ، يا او؟ به خدا سوگند كه دروغ گفتى و گناهكارى» . آن گاه بيرون رفت و به همراه يارانش راه افتاد و آنان به همراه وى حركت كردند تا به منزل رسيد.
[١] اشاره به آن است كه پيش از اين ، مروان و وليد، با يكديگر سرسنگين بودند و ارتباطى نداشتند. م.