دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٩
سپس عبد الرحمان بن ابى بكر با معاويه ديدار كرد . به او هم گفت: نه سلام و نه عليك! پيرمردى كه خِرِف شده و عقلش را از دست داده است ! و دستور داد تا بر پيشانى اسبش بزنند و برانندش . او با عبد اللّه بن عمر نيز همين گونه رفتار كرد . با اين حال ، همراهش آمدند و هيچ به آنان اعتنا نمى كرد تا به مدينه رسيد . به درگاهش ايستادند ؛ ولى اجازه ورود نداد و هيچ روى خوش نشان نداد . در نتيجه ، به مكّه رفتند و آن جا ماندند . معاويه در مدينه سخنرانى كرد و از يزيد ، تعريف نمود و گفت: با فضل و فهم و موقعيتى كه او دارد ، چه كسى براى خلافت ، شايسته تر از اوست؟! و فكر نمى كنم بعضى دست از مخالفتشان بردارند تا آن كه بلايى بر سرشان در آيد كه ريشه كنشان كند . من ، اخطارم را كردم ، اگر اخطار ، در آنها اثرى داشته باشد . و آن گاه ، اين اشعار را خواند : {٠ اى خاندان مصطلق! من هشدارم را دادم و گفتم : اى عمرو! تابع من باش و آزاد باش . ٠} {٠ اگر تو مرا به كارى وا دارى كه در توانم نيست ، آنچه از سوى من مايه شادمانى ات بود ، به ناراحتى ات تبديل مى شود . ٠} {٠ آنچه من تو را نوشاندم ، بچش و درك كن . ٠} سپس به ملاقات عايشه رفت و او قبلاً شنيده بود كه معاويه، حسين عليه السلام و دوستانش را تهديد كرده كه : اگر بيعت نكنند ، آنان را مى كشم . معاويه از آنان به عايشه شكايت برد . عايشه او را اندرز داد و گفت: شنيده ام آنها را تهديد به قتل كرده اى! گفت: اى اُمّ المؤمنين! آنها برايم عزيزتر از اين حرف هايند ؛ امّا جريان اين است كه من با يزيد بيعت كرده ام و ديگران نيز همه با او بيعت كرده اند . به نظر تو مى شود بيعتى