دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٠٤
صاحب منزلت بود و ابن اُثال نام داشت ، فرستاد تا به او شربتى بنوشانَد و او را به قتل برساند . طبيب يهودى ، رفت و شربتى به او نوشاند كه اندرونش را شكافت و بر اثر آن ، مُرد . بعدها مهاجر بن خالد ، برادر عبد الرحمان ، پنهانى با نوكرش به دمشق آمد و به كمين آن يهودى نشست تا شبى كه با جمعى از پيش معاويه بيرون مى آمد ، بر او حمله بُرد . همراهيان [او ]گريختند و مهاجر ، آن يهودى را كُشت . در كتاب الأغانى چنين آمده است : آن يهودى را مهاجر بن خالد كُشت . او را دستگير كرده ، نزد معاويه بردند . معاويه به او گفت: خير نبينى! چرا طبيب مرا كُشتى؟ گفت: مأمور را كُشتم و آمر ، مانده است! [١] ابن عبد البرّ ، پس از ذكر داستان ، مى گويد : اين داستان ، در ميان شرح حال نويسان و علماى تاريخ و روايت ، مشهور است و ما مختصرش كرديم . آن را عمر بن شَبَّه ، در كتاب أخبار مدينة آورده و ديگر مورّخان نيز نوشته اند . [٢] امينى مى گويد : اين ماجرا، در سال ٤٦ هجرى ، يعنى دومين سال مطرح شدن ولايت عهدى يزيد ، اتّفاق افتاده است .
سرگذشت سعيد بن عثمان (سال ٥٥ هجرى)
سعيد بن عثمان ، از معاويه تقاضا كرد كه او را به استاندارى خراسان بگمارد . معاويه گفت: عبيد اللّه بن زياد ، استاندار آن جاست . [٣] سعيد گفت: پدرم تو را به مقامات سياسىِ بالا رساند و مجال و امكان داد تا به جايى رسيدى كه از آن بالاتر نيست و تو در مقابل ، حق شناسى نكردى و سپاس نعمت هايش را به جاى نياوردى و اين (يعنى يزيد بن معاويه) را بر من مقدّم داشته ،
[١] الأغانى : ج ١٦ ص ٢٠٩ .[٢] الاستيعاب : ج ١ ص ٣٧٣ ش ١٤١٠ . نيز ، ر . ك : تاريخ الطبرى : ج ٥ ص ٢٢٧ .[٣] عبيد اللّه در پايان سال ٥٣ هجرى ، در ٢٥ سالگى ، عازم خراسان شد (تاريخ الطبرى : ج ٥ ص ٢٩٧) .