دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٧
٧٤٧.تاريخ دمشق ـ به نقل از مُصعَب ـ: حسين عليه السلام خشمگينانه از نزد معاويه بيرون آمد و [عبد اللّه ] بن زبير را ديد و به او خبر داد كه معاويه ، حقّى را از او به ستم گرفته است . پس به ابن زبير فرمود : «او را در يكى از اين سه كار ، مخيّر مى كنم ـ و راه چهارم هم ، فاجعه [١] است ـ : تو يا ابن عمر را داور ميان من و خود كند ، يا به حقّم اقرار كند و سپس آن را از من بطلبد تا به او ببخشم و يا آن را از من بخرد . و اگر چنين نكند ، سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، به حِلْفُ الفُضول (پيمان فضل ها) [٢] فرا مى خوانم» . ابن زبير گفت : سوگند به آن كه جانم در دست اوست ، اگر به آن ندا دهى و من نشسته باشم ، بر مى خيزم و اگر ايستاده باشم ، به راه مى افتم و اگر در راه باشم ، شتاب مى ورزم ، تا آن كه يا جانم با جان تو فدا شود و يا او با تو انصاف ورزد . ابن زبير سپس به نزد معاويه رفت و گفت : حسين ، مرا ديده و سه راه به من پيشنهاد كرده است و راه چهارم نيز صَيلَم است . معاويه گفت : ما نيازى به صَيلَم نداريم . تو او را در حال خشم ديده اى . سه راه ديگر را بگو . ابن زبير گفت : [راه اول ، اين كه] من يا ابن عمر را ميان خود و حسين ، داور قرار دهى . معاويه گفت : تو يا ابن عمر و يا حتّى هر دو را ميان خود و او داور قرار دادم . ابن زبير گفت : يا [اين كه] به حقّش اقرار كنى [و سپس آن را از او بطلبى] . معاويه گفت : به حقّش اقرار مى كنم و آن را از او مى طلبم . ابن زبير گفت : يا [اين كه] آن را از او مى خرى . معاويه گفت : آن را از او مى خرم . چون ابن زبير به [راه حلّ] چهارم رسيد ، همان سخنى را كه به حسين عليه السلام گفته بود ، به معاويه گفت كه : اگر مرا به حِلْف الفُضول (پيمان فضل ها) فرا بخواند ، اجابتش مى كنم . معاويه گفت : نيازى به آن نداريم .
[١] واژه «صَيْلَم» كه در متن عربى حديث آمده ، به معناى مصيبت و رخدادى سخت و لاعلاج است . البته به معناى شمشير و قطعه اى بريده شده نيز هست .[٢] پيمان فضل ها (حلف الفضول) ، پيمانى ميان چند نفر از قبيله جُرهُم و قَطورا بود كه نام همگى آنان، برگرفته از مادّه فضل بود : فضيل بن حارث جُرهمى و فضيل بن وادعه قَطورى و مفضّل بن فضاله جُرهمى . آنان ، گرد آمدند و سوگند ياد كردند كه هيچ ستمگرى را در داخل مكّه باقى نگذارند و گفتند : جز اين هم سزا نيست ؛ زيرا خداوند، مكّه را بزرگ داشته است . عمرو بن عوف جرهمى در اين باره سرود : {٠ فضل ها سوگند ياد كردند وپيمان بستند كه هيچ ستمكارى را در داخل مكّه باقى نگذارند . ٠} {٠ كارى است كه بر عهده گرفته و استوارش كرده اند و همسايه و ناتوان ، در پناه آن به سلامت مى مانند . ٠} سپس اين پيمان، كهنه شد و جز يادى از آن در قريش نماند . بعدها ، قبيله هايى از قريش ، همديگر را به زنده كردن اين پيمان فرا خواندند و بنى هاشم و بنى مطّلب و بنى اسد و زهرة بن كلاب و تيم بن مرّه ، در خانه عبد اللّه بن جدعان ـ كه شريف و كهن سال بود ـ ، گرد آمدند و سوگند ياد كردند و پيمان بستند كه هيچ ستم ديده اى را در مكّه ، چه مكّى باشد و چه از ديگر جاها ، فرو نگذارند ، جز آن كه در كنارش و در برابر كسى كه بر او ستم كرده ، بِايستند تا حقّش را بگيرند . قريش اين پيمان را نيز «پيمان فضل ها (حِلفُ الفُضول)» ناميد و پيامبر صلى الله عليه و آله هم در آن شركت جست و پس از رسالتش مى فرمود : «با عموهايم در خانه عبد اللّه بن جُدعان ، در پيمانى حاضر شدم كه با شتران سرخ مو ، عوضش نمى كنم و اگر در اين حالِ مسلمانى هم به آن فرا خوانده شوم ، اجابت مى كنم» .