دانشنامه امام حسين عليه السلام بر پايه قرآن، حديث و تاریخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٤٢
اگر هم مى خواهى ، مثل عمَر عمل كن كه تعيين حاكم را به شوراى شش نفره اى وا گذاشت كه هيچ يك از پسران يا افراد عشيره اش ، در آن، عضويت نداشتند . معاويه پرسيد: پيشنهادى غير از اين دارى؟ گفت: نه . معاويه رو به [بقيّه] آنها كرد كه : شما چه طور؟ گفتند: حرف ما ، همان است كه او گفت . معاويه گفت: من خواستم قبلاً به شما نصيحت و اخطار كنم ؛ ولى فايده نكرد . سابقاً كه من سخنرانى مى كردم ، يكى از شما بر مى خاست و پيش روى مردم ، مرا دروغگو خطاب مى كرد و من تحمّل مى نمودم و گذشت مى كردم . اكنون من مى خواهم سخنرانى كنم ؛ ولى به خدا سوگند ، اگر در اثناى سخنم ، يكى از شما كلمه اى در تكذيب من به زبان آورد ، هنوز كلمه دوم را نگفته ، شمشيرى بر فرق سرش فرود خواهد آمد . بنا بر اين ، هر كس مسئول حفظ جان خويش است . سپس فرمانده محافظانش را احضار كرد و در برابر آنان ، دستور داد: بالاى سر هر يك از اينها ، دو مرد مسلّح مى گمارى تا هر كدامشان كه خواست كلمه اى به تصديق يا تكذيب ، بر زبان آورد ، هر دو ، با شمشير بر فرقش بكوبند . آن گاه ، از خانه بيرون آمد و آنان نيز همراهش رفتند ، تا اين كه به منبر رفت و پس از حمد و ثناى پروردگار ، گفت: اين جماعتِ چندنفره، سران مسلمانان و نيك مردانِ آن اند و هيچ كار مهمّى ، بدون نظر و موافقت و بى مشورتشان صورت نمى گيرد . اينك آنان موافقت نموده و براى ولايت عهدى يزيد ، بيعت كرده اند . پس شما هم به نام خدا ، شروع به بيعت كنيد . مردم ، بيعت كردند و منتظر بودند آن چند نفر نيز بيايند و بيعت نمايند . آن گاه ، معاويه سوار شد و عازم مدينه گشت . مردم به سراغ آن چند نفر آمدند و پرسيدند: