الملاحم و الفتن، یا فتنه و آشوبهای آخر الزمان - سید بن طاووس - الصفحة ٢١٦ - قصه زنى با عمر بن عبد العزيز
عمر بن عبد العزيز گفت: راست گفتى و خوب هم گفتى من شهادت ميدهم كه اين معجزه را شنيدم و آن را حفظ كردهام، آنگاه بشوهر آن زن گفت: دست زن خود را بگير و برو، اگر پدر او مزاحم تو شد بينى او را بخاك بمال، بعد از آن گفت: اى فرزندان عبد مناف بخدا قسم ما نسبت بآنچه كه ديگران ميدانند جاهل نيستيم و راجع باحكام دين خود كور نيستيم، ولى همان طور كه اولى گفت:
|
تصيدت الدنيا رجالا بفخها |
فلم يدركوا خيرا بل استقبحوا الشرا |
|
|
و اعماهم حب الهوى و اصمهم |
فلم يدركوا الا الخسارة و الوزرا |
|
گويند: در آن مجلس كأنّ بني اميّه را سنگ لقمه شده بود. و آن مرد هم با زن خود خارج شدند، و عمر براى ميمون بن مهران نوشت سلام عليك من خداى بىهمتا را حمد ميكنم، اما بعد: من كلام تو را فهميدم و از ورود آن دو مرد و يك زن آگاه شدم، خدا قسم آن مرد را تصديق نمود و آن را قسم راستى قرار داد و نكاح او را ثابت كرد و تو هم باين مسأله يقين داشته باش و بآن عمل كن و السلام عليك و رحمت اللَّه و بركاته.
(فصل سى و ششم:) (مدحى در باره ابراهيم بن عبد اللَّه بن الحسن بن الحسن :)
|
اقول لبسام عليه جلالة |
غدا اريحيا عاشقا للمكارم. |
|
|
من الفاطميين الدعاة الى الهدى |
سراج لعين او سرور لعادم |
|
|
إذا بلغ الرأى المشورة فاستعن |
برأى صديق او اشارة حازم |
|
|
و لا تجعل الشورى عليك غضاضة |
فان الخوافى قوة للقوادم |
|
|
و ما خير كف امسك الغل اختها |
و ما خير سيف لم يؤيد بقائم |
|
|
دخل الهوينا للضعيف و لا تكن |
نئوما فان الحزم ليس بنائم |
|