الملاحم و الفتن، یا فتنه و آشوبهای آخر الزمان - سید بن طاووس - الصفحة ٢١١ - قصه زنى با عمر بن عبد العزيز
[قصه زنى با عمر بن عبد العزيز]
(فصل سى و پنجم:) گويند: در آن بينى كه عمر بن عبد العزيز در مجلس خود نشسته بود دربان او با زنى خون آلوده، بلند قامت و خوش قد و بالا با دو مرد ديگر كه با آن زن بودند با نامهاى كه ميمون بن مهران بعمر بن عبد- العزيز نوشته بود وارد شدند و نامه را بعمر دادند، وقتى كه عمر آن را باز كرد ديد نوشته: (بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ)* از ميمون بن مهران به سوى عمر بن عبد العزيز، سلام عليك و رحمت اللَّه و بركاته، اما بعد: امر عجيبى براى ما پيش آمد كرده كه سينههاى ما را تنگ كرده و فكر ما بآن رسا نيست لذا ما خود را راحت كرده و آن را به اهلش واگذار نمودهايم، زيرا كه خداى تعالى ميفرمايد:
وَ لَوْ رَدُّوهُ إِلَى الرَّسُولِ وَ إِلى أُولِي الْأَمْرِ مِنْهُمْ لَعَلِمَهُ الَّذِينَ يَسْتَنْبِطُونَهُ مِنْهُمْ[١].
اين يك زن و دو مردى را (كه بحضور شما روانه كردم) يكى از آن دو مرد شوهر و ديگرى پدر اين زن است كه گمان ميكند دامادش بدين نحو قسم خورده كه على بن ابى طالب ٧ بهترين اين امت و سزاوار ترين مردم برسول خدا ٦ است و باين قول دختر او را طلاق داده است و پدر اين زن گمان ميكند كه دخترش بر دامادش حرام شده زيرا
[١] سوره نساء، آيه( ٨٥) يعنى: اگر آن( قضاوت) را به عهده پيغمبر و اولو الامر( يعنى دوازده امام) ميگذاشتند آنهائى كه استنباط ميكردند حكم آن را ميدانستند- مترجم.