الملاحم و الفتن، یا فتنه و آشوبهای آخر الزمان - سید بن طاووس - الصفحة ٢١٥ - قصه زنى با عمر بن عبد العزيز
چنان كه ميگويد:
|
دعيتم الى امر فلما عجزتم |
تناوله من لا يداخله عجز |
|
|
فلما رأيتم ذاك ابدت نفوسكم |
نداما و هل يغنى من الحذر الحرز |
|
عمر گفت: احسنت چه خوب گفتى، اينك جواب آن مسأله را كه از تو پرسيدم بگو گفت: يا امير المؤمنين قسم او راست است ولى زوجه خود را طلاق نداده، عمر گفت: اين جواب را من ميدانم (تو بايد جواب مفصّلتر از اين بگوئى) گفت،: يا امير المؤمنين تو را بخدا قسم ميدهم آيا تو نميدانى كه پيغمبر ٦ بفاطمه (ع)- در آن موقعى كه بخانه فاطمه بر ميگشت- فرمود: دخترم مريضى تو چيست؟ گفت: چشمهايم درد ميكند- على ٧ هم دنبال كارى از كارهاى رسول خدا رفته بود- پيغمبر ٦ بفاطمه فرمود: چيزى ميل دارى؟ گفت: آرى اشتهاء بانگور دارم ولى كمياب است زيرا كه فعلا فصل انگور نيست، رسول خدا ٦ فرمود:
خدا قادر است كه انگور را با آن كسى كه نزد خدا بهترين امت من است براى ما حاضر كند، در اين موقع على ٧ دقّ الباب كرد همين كه درب را باز كرد ديد با على ٧ چيزى است كه گوشه رداى خود را روى آن انداخته.
رسول خدا ٦ فرمود: يا على اين چيست؟ گفت: انگور است كه براى فاطمه (ع) خريدم، پيغمبر اكرم ٦ گفت: اللَّه اكبر، بار خدايا همين طور كه بآمدن على ٧ و مستجاب شدن دعاى ماما را خوشحال كردى اين انگور را وسيله شفاى دخترم فاطمه قرار بده آنگاه فرمود: دخترم بنام خدا بخوردن انگور شروع كن، هنوز رسول خدا بيرون نرفته بود كه درد چشم فاطمه تخفيف يافته خوب شد.