الملاحم و الفتن، یا فتنه و آشوبهای آخر الزمان - سید بن طاووس - الصفحة ٢١٢ - قصه زنى با عمر بن عبد العزيز
كه چون مادر او ميباشد. شوهر اين زن بپدر زن خود ميگويد: تو دروغ ميگوئى و گناه ميكنى زيرا قسم من قسم بجائى بوده و حرف من صدق است، و اين زن على رغم انف و غيظ تو زن من ميباشد.
همين كه نزد من آمدند از شوهر راجع بقسمش پرسيدم؟ گفت:
آرى من قسم خوردهام و زنم را بدين نحو طلاق دادهام كه على بن ابى طالب ٧ بهترين مردم و سزاوارترين آنها برسول خدا ٦ است هر كه ميخواهد على را بشناسد بشناسد و هر كه نمىشناسد نشناسد هر كه ميخواهد غضب كند غضب كند و هر كه ميخواهد راضى باشد راضى باشد، موقعى كه مردم اين سخن را شنيدند بدور او جمع شدند، و اين مردم هم اگر زبانشان يكى باشد دلهاشان يكى نيست (يعنى طالب فتنه و آشوبند).
يا امير المؤمنين تو اختلاف مردم و متابعت آنها را از هوا و هوس ميدانى و ميدانى كه مردم چگونه به سرعت بسوى فتنه و آشوب ميروند، لذا ما از قضاوت خود دارى كرديم، تا آن طور كه خدا بتو تعليم داد قضاوت فرمائى. پدر و شوهر اين زن خود را از او جدا نميكنند پدر قسم ميخورد كه نگذارد اين زن با شوهرش باشد و شوهر قسم ميخورد كه از زنش جدا نشود اگر چه گردنش زده شود مگر اينكه حاكمى بر عليه او حكم كند كه مخالفت امر او و امتناع از دستور او مقدور نباشد يا امير المؤمنين خدا توفيق تو را نيكو كند و تو را هدايت فرمايد و در آخر نامه نوشت:
|
إذا ما المشكلات وردن يوما |
فحارت في تأملها العيون |
|
|
و ضاق القوم ذرعا عن نبأها |
فانت لها يا ابا حفص امين |
|