الملاحم و الفتن، یا فتنه و آشوبهای آخر الزمان - سید بن طاووس - الصفحة ٢١٣ - قصه زنى با عمر بن عبد العزيز
|
لتوضحها فانت بها عليم |
و ربك بالقضاء بها مبين |
|
|
لانك قد حويت العلم طرا |
و حكمت التجارب و الفنون |
|
|
و فضّلك الاله على الرعايا |
فحظّك فيهم الحظ الثمين |
|
راوى گويد: در آن مجلس رجال بنى اميّه و قريش حضور داشتند عمر بن عبد العزيز به ابو مرّه (پدر آن زن) گفت: يا شيخ تو (در باره اين مسأله) چه ميگوئى؟ گفت: يا امير المؤمنين زن اين مرد دختر من است كه با بهترين جهيزيه بخانه او فرستادم و خير اين زن نصيب او شده است اين مرد قسم دروغ خورده كه من زنم را طلاق دادهام و ميخواهد كه با او باشد، عمر گفت: اگر با اينقسم زن خود را طلاق نداده باشد قسم او چطور قسمى خواهد بود؟ گفت: سبحان اللَّه اين موضوعى كه او در بارهاش قسم خورده كذب آن واضح و روشنتر است از اينكه من با اين علم و سنّم در باره آن شكى داشته باشم، زيرا اين مرد قسم خورده كه بعد از رسول خدا ٦ على بهترين اين امت است و الّا زوجه او سه طلاقه باشد.
عمر بن عبد العزيز بشوهر آن زن گفت: تو چه ميگوئى آيا چنين قسمى خوردهاى؟ گفت: آرى، وقتى كه گفت: آرى نزديك بود كه مجلس اهل خود را مضطرب نمايد و بغضب در آورد و بنى اميّه با غضب بشوهر آن زن نگاه ميكردند ولى حرف نميزدند و بصورت عمر بن عبد العزيز مىنگريستند، عمر سر خود را بزير انداخت و با دست خود روى زمين خط ميكشيد و اهل مجلس هم ساكت و منتظرند كه عمر چه خواهد گفت عمر سر خود را بلند كرده اينشعر را انشاء كرد:
|
اذا ولى الحكومة بين قوم |
اصاب الحق و التمس السداد |
|
|
و ما خير الامام اذا تعدى |
خلاف الحق و اجتنب الرشادا |
|