الملاحم و الفتن، یا فتنه و آشوبهای آخر الزمان - سید بن طاووس - الصفحة ٢١٤ - قصه زنى با عمر بن عبد العزيز
آنگاه باهل مجلس گفت: شما راجع بقسم اين مرد چه ميگوئيد؟
همه ساكت شدند، گفت: جواب بگوئيد! مردى از بنى اميّه گفت: اين حكم حكم ناموس است و براى ما (طايفه بنى اميّه كه شيعه نيستيم) صلاح نيست كه قضاوت كنيم، تو در بين آنها عالمى مورد اطمينان هستى ميتوانى بر له و عليه آنان قضاوت كنى. عمر گفت: تو (نظريه خود را) بگو زيرا حرفى كه موجب ابطال حق و اثبات باطل نباشد آزاد است، گفت: من چيزى نميگويم.
سپس عمر بمردى از فرزندان عقيل بن ابى طالب متوجه شده گفت:
تو در باره قسمى كه اين مرد خورده چه ميگوئى آن را غنيمت بدان (و جواب بگو) گفت: اگر تو قول مرا حكم قرار ميدهى و حكم مرا جائز ميدانى ميگويم، و اگر غير از اين باشد سكوت من بهتر و دوستى ما بادوامتر خواهد بود، عمر گفت: بگو حكم تو حكم و قول تو ممضى خواهد بود همين كه بنى اميّه اين مقاله را شنيدند گفتند: يا امير المؤمنين تو مراعات ما را نكردى زيرا قضاوت را بعهده غير از ما نهادى در صورتى كه ما پاره بدن تو و نزديكترين رحم تو هستيم. عمر گفت: ساكت باشيد، مگر من قبل از اين بشما نگفتم ولى شما قبول نكرديد؟ گفتند: آن طور كه با آن مرد عقيلى رفتار كردى با ما رفتار نكردى و حكم ما را حكم قرار ندادى، عمر گفت: اگر او در قضاوت بصواب رود و شما بخطا اگر او (در قضاوت) قادر و شما عاجز باشيد اگر او بينا و شما كور باشيد پس (تقصير از من است كه بشما) اعتنا نكردهام. هيج ميدانيد كه او مثل شما نيست؟ گفتند: نه عمر گفت: آن مرد عقيلى حكم را ميداند، بعد از آن بمرد عقيلى گفت:
تو چه ميگوئى؟ گفت: بلى يا امير المؤمنين مثل اينها مثل اولى است