ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٣١٠ - (افرادى كه پيغمبر را مسخره ميكردند پنج نفر بودند)
كوه كدا بود بسايه نشست جبرئيل به نزد وى آمد و سر او را گرفته و بدرخت كوبيد اسود بغلام خود گفت مگذار اين شخص با من چنين كند غلام گفت: من كسى را جز تو نمىبينم كه كارى با تو كند آنقدر سر خود بدرخت كوبيد كه مرد و همى فرياد ميكرد پروردگار محمد مرا كشت.
(مصنف) اين كتاب گويد: در باره اسود قول ديگرى نيز طبق خبر ديگرى گفته شده است و آن اينكه پيغمبر باو نفرين كرد كه خداوند چشمش را كور كند و داغ فرزندش را بدلش نهد و آن روز كه باستقبال فرزند به كدا رفته بود جبرئيل به نزدش آمد و برگ سبزى بر روى او زد كه كور شد و بهمان حال ماند تا روز بدر داغ فرزندش را ديد و سپس مرد.
و اما حارث بن طلاطلة از خانهاش بيرون شد و باد گرمى ميوزيد چون بخانه بازگشت مانند مرد حبشى سياه شده بود و گفت من حارث هستم خانواده او بر او خشمناك شدند و او را كشتند و او همى فرياد ميزد مرا پروردگار محمد كشت.
و اما اسود بن حرث، ماهى شورى خورد و تشنگى سختى او را گرفت كه پياپى آب نوشيد تا شكمش تركيد و مرد و همى ميگفت پروردگار محمد مرا كشت همه اين پيش آمدها در يك ساعت بوده و سبباش اين بود كه اينان در محضر رسول خدا بودند بحضرتش عرض كردند اى محمد تا ظهر مهلتت ميدهيم اگر از گفته خود باز گشتى كه چه بهتر و گر نه تو را خواهيم كشت پيغمبر باندرون خانهاش رفت و در را بروى خود بست و از گفته آنان سخت غمناك بود كه جبرئيل همان دم به نزد پيغمبر آمد و عرض كرد يا محمد خداى سلام