ترجمه خصال شيخ صدوق - فهري، سيد احمد - الصفحة ٢٣٥ - (گفتار معاوية بابن عباس كه من بخواطر چهار خصلت تو را دوست دارم با اينكه چهار خصلت را بر تو بخشيدهام)
و اما آنچه گفتى كه من در جنگ صفين شركت كردم بخدا قسم اگر چنين نميكردم از همه مردم پستتر بودم معاويه تو چه خيال ميكنى؟ من پسر عمويم امير مؤمنان و سرور اوصياى پيغمبران را رها كنم در حالى كه همه مهاجرين و انصار و برگزيدگان از نيكان بگردش فراهم آمده بودند؟ اى معاوية چرا چنين كنم؟ مگر در دينم شكى داشتم و يا آنكه در ضميرم سرگردانى و حيرتى بود و يا آنكه از كشته شدن دريغ ميداشتم.
و اما آنچه در باره زبون كردن عثمان گفتى عثمان را آن كس زبون ساخت كه فاميلىاش با عثمان نزديكتر از من بود و من بفاميل نزديك و دور او تأسى كردم من در صف آنانى كه باو حمله كردند نبودم بلكه همانند جوانمردان و فرزانگان دست از او باز داشتم.
و اما آنچه گفتى كه من در راه مخالفت با عايشه قدم برداشتم خداى تعالى باو دستور داد كه در خانه خود بنشيند و پردهنشين باشد چون عايشة لباس حيا را بر تن دريد و بر خلاف دستور پيغمبر رفتار نمود بر ما روا بود آنچه با وى كرديم.
و اما آنچه ياد آور شدى كه من زياد را به برادرى تو نه پذيرفتم نه من اين كار كردم بلكه رسول خدا او را از تو نفى كرده بود كه فرموده بود فرزند از آن كسى است كه حق هم بسترى با زن دارد و زنا كار را پاداش سنگ است ولى با تمام اين حرفها من دوست دارم كه تو همواره خرم و شادان باشى عمرو بن عاص آغاز سخن كرده و گفت: يا امير المؤمنين بخدا قسم كه او يك لحظه تو را هرگز دوست نداشته است ولى زبانى تيز دارد كه بهر سوى بخواهد بر ميگرداند و مثل تو با او چنان است كه شاعر گفته است و يك بيت شعر خواند ابن عباس گفت: عمرو عاص بىجهت خود را بميان استخوان و گوشت و مغز و پوست در آورد ولى چون گفته است بايد بشنود كه با حريف خود روبرو است بخدا قسم اى عمرو من