نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ١٦٤ - بخش چهارم نسبى بودن حقيقت در فلسفه ماركسيسم
پيشرفتهاى كه در اختيار انسان قرار گرفته است) براى شناخت جهان دست يابد كه او را بيشتر و بهتر از گذشته بهانديشههاى مطابق با واقع برساند.
اين مطلب نيز ربطى به تكامل حقيقت ندارد، البته انسان با كسب تجارب بيشتر روشهاى مفيدترى در رابطه با كشف اسرار جهان بهدست مىآورد، و مىتواند از اين راه به حقايق بيشترى در زمان كوتاهترى برسد، ولى تمام اين تلاشها چيزى جز كوتاه كردن راه براى دستيابى به «حقيقت» نيست و ربطى به تكامل حقيقت ندارد.
ج) حركت و تغيير در جهان هستى:
ماركسيستها مىگويند: چون جهان در حال حركت و تكامل است، بنابراين حقيقت نيز كه جزئى از اين جهان يا انعكاس اين جهان در ذهن است، بايد تغيير و حركت داشته باشد.
اين استدلال نيز مغالطهاى بيش نيست:
زيرا:
الف) حركت مخصوص جهان مادّى است و حقيقت كه بهمعناى انطباق علم با خارج است، امرى مادى نيست كه مشمول قانون حركت و تغيير ماده باشد.
ب) معناى انعكاس عين در ذهن اين است كه حركت و تغييرى كه در جهان رخ مىدهد بهنحو مطابق در ذهن منعكس مىشود، اين مطابقت بايد هميشگى و دائم باشد وگرنه انديشه انعكاس جهان خارج نخواهد