نظريه شناخت - اراکی، محسن - الصفحة ١٦٣ - بخش چهارم نسبى بودن حقيقت در فلسفه ماركسيسم
آمده است، و اين انديشهها در حال فزونى مىباشند يعنى همواره بر علم بشر افزوده و از جهل وى كاسته مىشود، ولى تكامل و حركت در حقيقت چيز ديگرى است كه ربطى به رشد كمى علوم ندارد، زيرا حقيقت بهمعنى مطابقت انديشه با خارج است، و از بدو پيدايش علوم تاكنون هر انديشه كه در ذهن بشر آمده يا مطابق با واقع بوده، و يا نبوده، اگر مطابق بوده اين مطابقت هميشه هست، و اگر مطابق نبوده اين عدم مطابقت هميشه وجود دارد، البته ممكن است بشر در مورد يك پديدهاى ابتداء انديشهاى غيرمطابق با واقع داشته باشد، و بهتدريج در نتيجه تجربه و تأمل و بررسى بيشتر عدم مطابقت آن روشن گردد و بهانديشه ديگرى كه مطابق با واقع است دست يابد، ولى اين بهمعنى تغيير حقيقت نيست.
و ممكن است احياناً در مورد مجموعهاى از حقايق هستى مجموعهاى از انديشهها براى بشر پديد آيد كه بهتدريج مطابقت برخى از اين انديشهها و عدم مطابقت برخى ديگر با واقع معلوم گردد، ولى اين نيز بهمعناى تكامل حقيقت نيست، بلكه آن بخش از انديشهها كه در اين مجموع مطابق با واقع بوده از آغاز مطابق بوده و آن بخش كه با واقع مطابق نبوده از آغاز مطابق نبوده، و تغيير و حركتى در حقيقت بهوجود نيامده است.
ب) حركت كيفى علوم:
بشر با ابتكار روشهاى تازه در بررسى حقايق جهان بهتدريج توانسته است از اشتباهات خود كاسته و بهراههايى (از قبيل روشهاى تجربى با خصوصيات و ويژگىهايى كه در علوم بهكار مىرود و همچنين ابزارهاى