گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٩٧ - ٣١ - در مسكو چه خبر؟
ساعت به فرودگاه مسكو مركز كفر و الحاد كمونيستهاى لنينيست رسيديم. وقتى طياره سعودى در زمين مسكو آرام گرفت و بنا شد كه پياده شويم خوب به ياد دارم كه ناگهانى و به طور خود جوشى يك حالت روحانى براى همه يا جمعى از اعضاى هيئت پيدا شد و همه به ياد خدا و ذكر او افتادند كه من لذت بردم.
داستان هاى چند روز توقف ما در مسكو زياد است كه من مقدارى را در كتاب خاطرات زندگى خود نوشته ام كه نه قصد نوشتن همه آنها را دارم و نه آن جزوه خاطرات در اختيار من است. من در اينجا به ذكر دو قصه عبرت ناك اشاره ميكنم:
١- در اثناى آمدن از ميدان هوائى به شهر مسكو مهماندار روسى من كه فارسى را خوب بلد بود و قبلا در يك جلسه مذاكرات رسمى در وزارت خارجه پاكستان او را ديده بودم به من با تأسف شديد كه از چهره اش پيدا بود گفت: آقاى محسنى، اين پمپ بنزين را مى بينيد؟ حكومت ايتاليا آن را به ما كمك كرده است! مى ترسيم غريبها آهسته آهسته داخل مسكو هم بشوند! آقاى محسنى، ما زمين داريم، آب داريم، كارگر داريم، ولى نان نداريم و گرسنه ايم.
گفتم: ما صدها مرتبه به شما گفتيم و نوشتيم كه انسان، انسان است و نه فرشته تا چيزى را براى خود مفيد نداند به آن تشبتث نمى كند، كمونزم (از