گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٩١ - ٢٧ - ٢٨ - دو خانم آلمانى
آمادگى براى تشرف به دين اسلام نمود، من معناى شهادتين را به او تفهيم كردم و توحيد و نبوت و امامت و عدل و معاد را برايش تشريح كردم و نيز كمى از نماز و روزه و واجبات و محرمات برايش صحبت كردم كه همه را پذيرفت بعد كلمه را خواند و مسلمان شد.
من به او گفتم الان تو خواهر دينى من شدى و يك مسلمان واقعى، خانم مذكور تا اين جمله را از من شنيد بى اختيار شروع به گريه نمود كه اشكهاى او جارى و تنش به تكان آمد و همه اهل مجلس را متأثر نمود او گفت: من ديشب همه اش به اين فكر بودم كه آيا شما مرا به عنوان يك مسلمان خواهيد پذيرفت يا نه؟
آيا من صلاحيت اين كار را دارم يا نه و آيا مسلمان شدن چه شرايط سختى خواهد داشت پريشانى عجيبى داشتم و بالاخره براى كمك گرفتن از زن همسايه نزد او رفتم و آنچه كه در دل داشتم با او درميان نهادم او عوض اينكه به من كمكى كرده باشد حالم را بد تر كرد و به من گفت تو ديوانه اى كه آئين آبائى خود مسيحيت را مى گذارى و بدين اسلام ميگرائى تو از اسلام چه ديده اى؟ ولى من كه دل به اسلام داده بودم نمى توانستم از آن منصرف شوم. اكنون ميبينم كه همه چيز به خير گذشت و من فعلا مسلمانم چه خوب.
بعد مقدارى پول به اهل مجلس دادم كه شيرينى و گل خريدند و به عنوان هديه براى خانم مسلمان شده از جانب من دادند به اهل مجلس گفتم شاهد