گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٨٥ - ٢٤ - زن سيده كجرانى
وقتى پول را من قبض كردم يك حالى به او دست داد كه بدون هيچ شائبه اى از ريا و ظاهرسازى به شكر و ثناى الهى پرداخت كه زنده بود و قبل از مردن ذمه خود را خلاص نمود و حق امام (ع) را به وكيل او داده است. آنقدر از خدا تشكر كرد كه گوئى او را از تنور سوزان بيرون نموده اند، و من سخت تحت تأثير حالت روحى اين زن سيده قرار گرفتم.
من به او گفتم: براى مصرف خود از قندهار تا كجران چند دارى؟ او گفت: هيچ! قصد دارم گدائى كنم و به سؤال از مردم چيزى به دست آورم و خرج راه كنم و اين مهم نيست مهم اين است كه دين شرعى خود را اداء كنم.
وقتى اين جملات را از اين پيرزن سيده شنيدم در عمق روحم خجالت كشيدم و يخ كردم، خوب، غالب عمرم در درس و بحث و عقايد و تفسير و حديث و فقه و كلام و فلسفه و رجال گذشته، هزاران نفر را موعظه كرده ام، سخنرانى هاى جالبى ايراد داشته ام و خيال مى كنم كه كسى هستم و با تمام اين اوصاف فعلا اين سؤال در ذهنم نقش بست كه آيا ايمان اين زن بيسواد دهاتى قوى تر است يا ايمان من كه ده ها دليل فلسفى و كلامى پشتيبان آن است!
آيا من حاضر هستم تمام هستى خود را بدهم و در سفر و عالم غربت بى وسيله بمانم كه اين زن چنين كرد؟ اگر بگويم ايمان من، ادعاى بى دليل است و اگر بگويم ايمان او، روسياهى براى من است متحير ماندم با يك دنيا شرمسارى.