گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٨٣ - ٢٣ - امانت گادى وان(كالسكه چى)
گادى وان گفت: چرا مرا نمى شناسى؟ آن گادى كه پول شما در آن مانده بود همين گادى است! كمى دقت كردم ديدم راست مى گويد خودش است!
گفتم: پولها، گفت: عقب سرت است كه خودت گذاتشته بودى. با حالت خاص آن را برداشتم و حساب كردم، ديدم پولها دست نخورده است. به حالت عادى خود برگشتم ولى متوجه شدم با مردى كه يكدنيا مردانگى و امانت و روحيه عالى و تدين دارد، روبرو شده ام، احساس حقارت كردم مرد فقيرى كه اين پول مى توانست او را به تاجر خوبى تبديل كند و بر حسب ظاهر براى هميشه به راحتى زندگانى كند ولى او چنين نكرده و حتى پولها را به قصد ايصال به صاحبش تا اينجا آورده بود!
در كيف را باز كردم و گفتم هرچه مى خواهى بردار، او جواب رد داد. من اصرار مى كردم كه بردار، او اصرار بر انكار خود داشت، آخر گفتم: مرد مقدارى بردار وگرنه تو مرا ميكشى، من هروقت يادم از جوانمردى و امانت تو بيايد آتش ميگريم كه چيزى برنداشته باشى. او جواب داد وقتى از گاراج بيرون شدم ناگهان متوجه شدم دستكول (كيف دستى) خود را فراموش كرده اى با خود عهد كردم تا پنجاه هزار را كارى ندارم و اگر از پنجاه بيشتر بود مقدار زائد را بر ميدارم وقتى حساب كردم ديدم درست پنجاه هزار است من برخلاف عهد خود به خاطر آرامش فكرى تو، رفتار نميكنم. بالاخره پس از سوگندهاى غليظ، آن مرد فقط دو افغانى از پولها را برداشت و مرا با پولها و