گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٣٧ - ٥١ - ابو المرايا گل ديگرى را به آب مى دهد
٥١- ابو المرايا گل ديگرى را به آب مى دهد
روزى در نجف اشرف خانمم گفت: كه مردى از علماى كوفه كه از خويشاوندان ماست فوت كرده مناسب است به تشييع جنازه او برويد. من هم به تشييع جنازه او رفتم. چند روز بعد خانم اجازه خواست به فاتحه او برود كه موافقت كردم وقتى برگشت قصه كرد كه:
دختر جوان متوفى پس از درگذشت پدرش از حادثه اى دچار ترس و تكليف عصبى مى شود كه باعث مزيد ناراحتى فاميل مى گردد. روزى فردى از دوره گردها به نام ابو المرايا (صاحب آئينه ها) كه صدايش در كوچه بلند مى شود، او را به داخل منزل مى طلبند، او آيينه خود را ميگذارد و مثلا چيزى مى خواند يا كارى مى كند كه اهل منزل مى بينند كه عكس دانشمند متوفى در آيينه ظاهر شد و اهل خانه از او سؤالاتى كرده بودند.
او گفته بود دختر چند روز بعد به حالت عادى خود برمى گردد، من در زندگى كتابى نوشته ام كه در فلان محل از منزل گذاشته ام من علاقه دارم كه آنرا چاپ كنيد، وقتى اهل خانه آن محل را بررسى مى كنند كتاب مذكور پيدا مى شود.
آن مرد چگونه صورت مرده را در آيينه مى آورد و به كدام سبب معقول، آن صورت حرف مى زند؟ ممكن است كسانى باشند كه بتوانند سبب اين عجائب را بفهمند ولى براى نگارنده و جمع زيادى موضوع لا ينحل است.