گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٣٤ - ٤٩ - پيام تعويذ نويس
فصل هفتم: اسرار نهفته
٤٩- پيام تعويذ نويس
يكى از دوستان از شهر كويته پاكستان برايم در اسلام آباد تلفن كرد، فلان تعويذ نويس قندهارى اصرار دارد به شما برسانيم كه عده اى قصد دارند شما را به خربوزه مسموم و هلاك كنند، بايد متوجه خود باشيد و از دست كسى خربزه نخوريد!
من به آن مرد مؤمن به تلفن گفتم، بيكار ماندى كه براى خرافات چرند پول مصرف مى كنى و تلفن مى كنى؟ او معذرت خواست.
اتفاقا دو سه روز بعد بعضى از خويشاوندان ما از كابل آمدند و يك دانه خربزه بزرگ را با خود آوردند كه در پاكستان مثل آن نبود و گفتند: آن را از كابل و يا در بين راه خريده و براى شما تحفه آورده ايم.
من چيزى نگفتم: اهل خانه خربزه را براى خوردن آماده كردند و قسمتى را براى ما فرستادند پس از اينكه آن را خورديم، قصه تعويذ نويس را براى آنان شرح دادم و گفتم: چون من به اين خرافات اعتقادى نداشتم آن را خوردم.