گوناگون (قصههاى كوتاه و آموزنده) - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٠٤ - ٣٦ - يك زن نمونه ديگر
صدق او دارد گفتيم بر فرض كه مجاهد باشيم چگونه او را بدست بياريم؟ گفت او از مسئولين دولتى است. گرفتارى او ساده نيست، ولى من خود طرحى ريخته ام فلان مبلغ پول به من بدهيد، من به او پولها را نشان مى دهم كه از ذخيره مصرف ما است و در فلان محل منزلى براى رهن وجود دارد، او را براى ديدن منزل ميبرم شما هم در فلان روز و فلان ساعت بياييد كه در همانجا كارش را بسازيد.
اين احتمال در ذهن ما آمد كه زن مذكور قصد كلاه بردارى از ما را دارد، ولى مع الوصف حرف او را قبول كرديم و پول را نيز به او داديم. و در لحظه موعود به همان خانه خالى رفتيم كه در همان اثنا زن با پسرش داخل شد و رو به ما كرد كه اين پول شما و اين هم دشمن خدا پسر كافرم كه مبادا زنده از پيش شما برگردد!!
ما او را گرفتيم و همانجا مانديم و زن با ايمان از منزل بيرون رفت شب او را كشتيم و بدنش را در كيسه اى پيچيديم و صبحگاهان قبل از آغاز مرور و عبور مردم آن را در جاده و طريق عمومى افگنديم و عقب كار خود رفتيم، ساعت هشت صبح يكى را براى تحقيق حال او فرستاديم كه مردم اطراف آن چثه جمع شده بودند دو سه نفر سربازى كه ايستاده اند جرأت نزديك شدن به آن را ندارند كه مبادا مواد منفجره باشد، در همين حال يك افسر روسى آمد و يك سرباز افغانى را مجبور كرد برود ببيند كه در بين آن كيسه چيست؟ او رفت