تصويرى از حكومت اسلامى در افغانستان - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٢١٦ - فصل ٢٧ عهدنامه مالك اشتر
بسم الله الرحمن الرحيم
١- اين دستوريست كه بنده خدا على امير مومنان به مالك اشتر پسر حارث در پيمان خود باو امر ميكند هنگاميكه او را والى مصر گردانيد تا خراج آنجا را جمعآورى نموده با دشمن آن بجنگد و باصلاح حال مردم پرداخته شهرهاى آن را آباد نمايد. او را به تقواى خدا و اختيار طاعت او، پيروى آنچه كه در قرآن خود از فريضهها و سنتهائيكه هيچكس جز به پيروى آن خوشبخت نمىگردد و جز به انكار و ناديده گرفتن آن بدبخت نميشود، امر ميكند. و اينكه خدا را بدل و دست و زبان يارى دهد چه او- جلّ اسمه- ضامن يارى دادن بكسيكه او را يارى دهد و عزيز ساختن كسى كه عزت او را بداند، مىباشد.
باو امر ميكند كه نفس خود را از شهوتها بشكند و از سركشيها بازدارد همانا نفس امركننده به بديها است مگر اينكه رحمت خدا شامل حال شود.
٢- بدان اى مالك من ترا به شهرهائى فرستادم كه پيش از تو حكم- رانان عادل و ظالم در آنها بوده و مردم در كارهاى تو همان ديد را دارند كه تو در كارهاى واليان قبل از خود داشتى، و در حق تو ميگويند آنچه را كه تو در حق آن واليان ميگفتى .. به سخنانيكه خداوند بر زبان بندگانش جارى مىسازد ميشود كه صالحانرا شناخت، بهترين ذخيرههايت ذخيره عمل صالح باشد، بر نفس خود مسلط باشى و به آنچه كه برايت حلال نيست بخل بورز، همانا بخل نفس انصاف اوست در آنچه كه به پسندت و يا ناخوشش آيد.
٣- رحمت و محبت و لطف رعيت را در دلت جاى بده و همچون جانور درنده بر آنان نباش كه خوردن آنان را غنيمت بدانى همانا رعيت تو دو دستهاند يا برادر دينى توست و يا نظيرت در خلقت، از آنان لغزشها سر ميزند و معايبى عارض آنان مىشود و عمدا و سهوا تخطّى ميكنند، از آنان