دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٨١ - ١/ ١٦ مادر امام مهدىعليه السلام
شخص ديگرى كه نزد قبر همراه او بود، مىگفت: اى برادرزاده! عمويت به خاطر علوم عالى و پيچيدگىهاى امور غيبىاى كه آن دو سيّد به وى سپردهاند، شرف بزرگى يافته است كه كسى جز سلمان، بِدان شرف نرسيده است و هماكنون مدّت حيات وى استكمال پذيرفته و عمرش سپرى گرديده است و از اهل ولايت، مردى را نمىيابد كه سرّش را به وى بسپارد.
با خود گفتم: اى نفس! هميشه از جانب تو رنج و تعب مىكشم و با پاى برهنه و با كفش براى كسب علم، بدين سو و آن سو مىروم. اكنون گوشم از اين شخص، سخنى را مىشنود كه بر علم فراوان و آثار عظيم وى دلالت دارد.
گفتم: اى شيخ! آن دو سيّد، چه كسانى هستند؟ گفت: آن دو، ستاره نهان هستند كه در سامرّا خفتهاند.
گفتم: من به موالات و شرافت جايگاه آن دو در امامت و وراثت، سوگند ياد مىكنم كه من جوياى علوم و طالب آثار آنها هستم و به جان خود سوگند كه حافظ اسرار آنانم.
گفت: اگر در گفتارت صادق هستى، آنچه از آثار و اخبار آنان دارى، بياور. و چون كتب و روايات را وارسى كرد، گفت: راست مىگويى! من، بشر بن سليمان نَخّاس از فرزندان ابو ايّوب انصارى و يكى از دوستداران امام هادى و امام عسكرى و همسايه آنها در سامرّا بودم.
گفتم: برادرت را به گفتنِ برخى از مشاهدات خود از آثار آنان گرامى بدار.
گفت: مولاى ما امام هادى عليه السلام مسائل (احكام) بردگان را به من آموخت و من جز با اذن او خريد و فروش نمىكردم و از اين رو از موارد شبههناك اجتناب مىكردم، تا آن كه معرفتم در اين باب، كامل شد و فرق ميان حلال و حرام را نيكو دانستم.
يك شب كه در سامرّا در خانه خود بودم و پاسى از شب گذشته بود، كسى درِ خانه را كوفت. شتابان به پشت در آمدم. ديدم كافور خادم، فرستاده امام هادى عليه السلام،