دانشنامه امام مهدى بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٣١ - ٢/ ٣ ماجراى ولادت امامعليه السلام
فرمود: «همين است كه به تو مىگويم».
آمدم و چون سلام كردم و نشستم. نرجس آمد كه كفش مرا بردارد. گفت: اى بانوى من و بانوى خاندانم! حالتان چهطور است؟
گفتم: تو بانوى من و بانوى خاندان من هستى.
از كلام من ناخرسند شد و گفت: اى عمّهجان! اين چه فرمايشى است؟
بدو گفتم: اى دختر جان! خداى متعال، امشب به تو فرزندى عطا مىفرمايد كه در دنيا و آخرت، آقاست.
نرجس خجالت كشيد و شرم كرد.
چون از نماز عشا فارغ شدم، افطار كردم و در بستر خود قرار گرفتم و خوابيدم و در دل شب براى اداى نماز برخاستم و آن را به جاى آوردم، در حالى كه نرجس خوابيده بود و هيچ اتّفاقى در وى مشهود نبود. سپس براى تعقيبات نشستم. پس از آن نيز دراز كشيدم و هراسان بيدار شدم؛ ولى او همچنان خواب بود. سپس برخاست و نماز گزارد و خوابيد.
بيرون آمدم و در جستجوى فجر به آسمان نگريستم و ديدم فجر اوّل، دميده است و او در خواب است. شك بر دلم عارض گرديد، كه ناگاه ابو محمّد (امام عسكرى عليه السلام) از محلّ خود فرياد زد: «اى عمّه! شتاب مكن كه اين جا، كار نزديك شده است!».
نشستم و به قرائت سوره سجده و سوره يس پرداختم. در اين اثنا، او هراسان بيدار شد. من به نزد او پريدم و بدو گفتم: خدا نگهدارت باشد! آيا چيزى احساس مىكنى؟
گفت: اى عمّه! آرى.
گفتم: خودت را جمع كن و دلت را استوار دار. اين همان است كه به تو گفتم.